تبليغاتX
گوراب | یادداشت‌های مصطفا خلجی

فرید موهیچ

سنگ، روی گور
پرنده روی سنگ
بالاتر از پرنده، آسمان
در آسمان، خورشید
در دل خورشید، آتشفشان
در آتشفشان، آتش
بالای آتش، خاک
خاک، گور
سنگ، روی گور
و در سنگ، حکمت...

فرید موهیچ 65 ساله، از همان فيلسوفان شاعر است؛ كه به نظر من فيلسوفان اصيل‌ترين شاعرانند. او كه كار اصلي‌اش تدريس و تحقيق فلسفه است، گاهي شعر مي‌گويد، و البته کوهنوردي هم مي‌كند و درباره‌ي آن مقالاتي نوشته است.

موهیچ سال 1943 میلادی در یکی از روستاهای جنگلی بوسنی به دنیا آمد و پس از تحصيل فلسفه، فعاليت‌ حرفه‌اي‌اش را از سال 1970 در يك مؤسسه‌ي پژوهشي در حوزه جامعه‌شناسي در شهر اسكوپيه پايتخت مقدونيه آغاز كرد.  او سال 1974 به عنوان دستيار استاد در گروه فلسفه دانشگاه «کریل و متوخیا» منصوب شد و بعدها، از 1976تا 1980 به صورت تمام وقت در اين گروه، فلسفه درس داد و سال 1980 به مقام استادي دست يافت و تا امروز در اين دانشگاه  مشغول آموزش فلسفه است. موهیچ تاكنون با چند دانشگاه‌ معتبر جهان، مثل فلوريدا و سوربن همكاري كرده است.

او در حوزه‌هاي گوناگون فلسفي نظير انسان‌شناسي، زيبايي‌شناسي و فلسفه سياسي مطالعه و پژوهش كرده و حدود 20 كتاب به چاپ رسانده است، كه از آن جمله مي‌توان به «متدهاي نقد» و «زبان فلسفه» اشاره كرد.

اين فيلسوف-شاعر، سه مجموعه شعر منتشر شده هم دارد كه «سيگاركشيدن از پايان رؤيا»، «صد پله بالاتر» و «فالكو پريگينوس» نام دارند.

بر اساس آن‌چه كه پایگاه تحلیلی - خبری ایران بالکان (ایربا)، درباره‌ي فرید موهیچ نوشته است، ویژگی شعر اين شاعر اهل بالكان، كه منطقه‌اي پرآشوب در سال‌هاي اخير بوده است، امید به زندگی آن هم در سخترین و تیره‌ترین روزگارهاست.

او با علی عزت بگوویچ دوستی دیرینه‌ای داشت.

سه شعر از موهیچ را با ترجمه‌ي داوود وفایی بخوانيد


طرح جلد کتاب فلسفه‌ی بوناونتورا

سال‌هايي كه من درس مي‌خواندم، دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه شهيد بهشتي، دانشكده‌ي عشاق بود؛ البته نه به خاطر درس‌هايي كه در آن آموخته مي‌شد، بلكه فرم قديمي و در عين حال زيبا و دلباز دانشكده، همه چيز را براي تفرج عاشقانه فراهم مي‌كرد. و من هم در همان سال‌ها عاشق شدم.

دانشكده ادبيات، كه بيش از چهل سال از بنيادگذاري آن گذشته، به لحاظ قدمت ساخت، پس از دانشكده معماري، دومين دانشكده‌ي اين دانشگاه است و به لحاظ وسعت، بزرگ‌ترين آنان؛ و يادم است كه همان‌ سال‌ها، اغلب كساني كه براي اولين بار وارد ساختمان مربع شكل آن مي‌شدند، در راه‌روهاي پيچ در پيچش گم مي‌شدند و راه خروج را از ديگران مي‌پرسيدند. با اين حال دانشكده ادبيات دانشگاه شهيد بهشتي را با سرسراهاي بزرگش مي‌شناختند كه در سه طبقه روي هم قرار گرفته‌ بود.

گرچه چند بار سعي كردند با جداسازي و گذاشتن درهاي شيشه‌اي وسط راه‌روها از ابهت و بزرگي اين دانشكده بكاهند، اما عظمت دانشكده ادبيات آن‌چنان قرص و محكم و پا بر جا بود كه اين كارها راه به جايي نمي‌برد. انگار تاريخ آن دانشكده مانع بود؛ بالاخره در آن دانشكده آدم‌هاي بزرگي درس‌خوانده بودند و مهم‌تر از آن، آدم‌هاي بزرگ‌تري درس داده بودند.

دانشكده ادبيات،‌ تنها دانشكده دانشگاه بود كه وسطش حياط بزرگي داشت؛ با حوضي وسطش و باغچه‌هايي اطراف حوضش. يكي از درهاي اين حياط دقيقن در راه‌روي گروه فرانسه باز مي‌شد و كنار اين در، يك آبدارخانه بود كه «مرندي»، آبدارچي‌اش، به بچه‌ها حال مي‌داد و قانون را زير پا مي‌گذاشت و علاوه بر چاي، سيگار مي‌فروخت. و به‌تر بود –اگر نگويم سفارش مي‌شد- براي كشيدن سيگار مي‌رفتيم در محوطه‌ي باز همين حياط وسطي دانشكده. اما اغلب حق ديگران را رعايت نمي‌كرديم و در راه‌روهاي مسقف دود سيگارهايمان را به هوا مي‌فرستاديم.

اگر آن‌سال‌ها، از بچه‌ها مي‌پرسيدي، چه چيز دانشكده برايشان جذاب است، به من كه مي‌رسيدي، حتمن جوابت مي‌دادم حياط  وسط دانشكده. چون به نظر من، اين ويژگي منحصر به فرد بود، كه دانشكده ادبيات را خوشگل‌تر و باصفاتر كرده بود.

                                                ***

همه‌ي اين‌ چيزهايي كه نوشتم، يكهو يادم آمد؛ آن هم وقتي خبر موفقيت يكي از بچه‌هاي آن دوران را شنيدم؛ هم‌دانشكده‌اي‌هايي كه اكنون هر كدام‌شان يك جاي اين جهانند و هر كسي مشغول به كاري.

يادم مي‌آيد يك روز كلاسم تمام شده بود و يكي از هم‌كلاسي‌ها برايم از همان آقاي «مرندي» چاي گرفته بود و وارد حياط وسطي دانشكده شديم. ديدم يكي بلندبلند دارد حرف مي‌زند و چند نفر را دور خودش جمع كرده. به حرف‌هاش دقت كردم ديدم چيزي ازش نمي‌فهمم، چون چيزي از فلسفه حالي‌ام نمي‌شد؛ درست مثل الان. آن پسر كسي نبود جز اكبر حبيب‌اللهي. البته اسمش را مدتي بعد از خودش شنيدم و مدتي بعدترش هم دوستي‌مان بيش‌تر شد.

از آن روزها، سال‌ها مي‌گذرد و اكبر از يك دانشجوي فلسفه به يك محقق فلسفه ارتقا يافته و با مدرك دكترايي كه مي‌گيرد به زودي استاد فلسفه همان دانشكده خواهد شد.

اكبر حبيب‌اللهي متولد 1356 در نجف‌آباد اصفهان است. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و متوسطه‌اش را در همان شهر گذراند و پس از اخذ کارشناسی در رشته فلسفه از دانشگاه اصفهان، سال 1380 وارد دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه شهيد بهشتي شد و تحصیلات کارشناسی ارشد را در همان رشته فلسفه آغاز كرد و سال 1383 از دانشگاه شهید بهشتی فارغ‌التحصیل شد.

حبيب‌اللهي سال 1385 با رتبه اول در آزمون دکترای فلسفه، گرایش فلسفه یونان و قرون وسطی پذیرفته شد و در حوزه تخصصی فلسفه قرون وسطا به ویژه قرون دوازده و سیزده میلادی مطالعاتش را پيگيري كرد. اولین نوشته اين دوست خوبم، كتابي با نام «فلسفه‌ي بوناونتورا» است و اکنون هم درباره‌ي آراء و افکار برناردوس سیلوستریس، یکی از اندیشمندان قرن دوازدهم میلادی، تحقيق مي‌كند.

اكبر با اولين كتابش توانست مورد توجه قرار بگيرد و در بخش فلسفه‌ي جايزه‌ي كتاب فصل بهار 1388 شايسته تقدير شود.

كتاب «فلسفه بوناونتورا» را انتشارات حكمت در 259 صفحه‌، و با قيمت 4400 تومان، بهار امسال روانه‌ي بازار كتاب كرده است.

مرتبط:
گفت‌وگو با اكبر حبيب‌اللهي، مؤلف كتاب فلسفه‌ي بوناونتورا
بوناونتورا و فلسفه اسلامی؛ يادداشتي از اكبر حبيب‌اللهي
درباره‌ی هنرنمایی بوناونتورا نوشته اكبر حبيب‌اللهي


علي‌محمد مؤدب

ميان غصه‌ي هر روزه‌ي دو تا نان؛ بوق!
و ترس و رد شدن از خطوط با آن بوق!

دوباره فكر و خيالات جورواجورش
دوباره گيج شدن در شب خيابان، بوق!

چه كار مي‌كني آخر؟! تو- يك زن تنها-
و اين جماعت آدم‌نماي انسان! (بوق!)

دوباره تب كه كند كودك تو مي‌بيني
هزار جور دعا، بي‌دوا و درمان: بوق!

و باز آخر ماه و اجاره‌خانه و فحش
وهرچه هم كه بگويي كه رحم، وجدان، بوق!

و خانواده چه؟! شوهري كه تزريقي است
پدر كه مرده و مادر كه رفته زندان، بوق!

كشيده روسري‌اش را عقب، جلوتر رفت
و فكر كرد به روز عذاب و ايمان، بوق!

و بعد برّه شد و رام شد و قرباني
به برق‌خنده‌ي يك گرگ پشت فرمان، بوق!

***

شسته هزار و نهصد و دو مرده، مرده‌شور
نان حلال زحمت خود خورده مرده‌شور

يك زخم زشت، گوشه چشمش نشسته است
از كودكي مدام بد آورده مرده‌شور

هر روز چند مرده، جوانمرگ، ديده است
در حسرت جواني‌اش افسرده مرده‌شور

گاهي نبوده مرده و بر روي تخت غسل
خوابش به فكر زندگي‌اش برده مرده‌شور

يك روز گل گرفته براي زني عزيز
و بعد گر گرفته و پژمرده مرده‌شور

اين بار جالب است دويي سه نمي‌شود
افسانه نيست، سه نشده، مرده مرده‌شور


رستم و سهراب

به پيش جهاندار پيمان کنيم
دل از جنگ جستن پشيمان کنيم

بمان تا کسي ديگر آيد به رزم
تو با من مباز و بياراي بزم

دل من همي با تو مهر آورد
همي آب شرمم به چهر آورد

همانا که داري ز گردان نژاد
کني پيش من گوهر خويش باد

براي ما ايرانيان، كه ياد نگرفته‌ايم به زبان‌مان افتخار كنيم، كافي است بشنويم يك غيرايراني به زبان فارسي حرف مي‌زند، شعر مي‌خواند و عشق مي‌ورزد، آن وقت در مي‌يابيم كاخ سخن فارسي چه‌قدر گسترده و عظيم است؛ كاخي كه بزرگ‌ترين معمار آن كسي نيست جز فردوسي.
ديشب براي مني كه به تاجيكستان نرفته‌ام فرصت خوبي بود تا يك ساعت و نيم اشعار فارسي را با لهجه‌ي تاجيكي گوش كنم.
يك گروه از تاجيكستان، نمایش «رستم و سهراب» را به مدت 10شب، از سوم تا دوازدهم آبان، در تالار قشقایی مجموعه‌ي تئاتر شهر تهران روي صحنه برده‌اند. من ديشب به تماشاي اين تئاتر رفتم.

مهم‌ترين تفاوت اين تئاتر با ديگر نمايش‌هايي كه درباره رستم و سهراب اجرا شده است، تأثيرپذيري اين نمايش از فرهنگ تاجيكي است، و فقط لهجه‌ي تاجيكي بازيگران نيست كه تماشاگر را متوجه كند دارد تئاتري تاجيكي مي‌بيند.
«سلطان عثمانف»، نويسنده و کارگردان تاجيك اين نمايش، در خلال روايت داستان رستم و سهراب، آداب و رسوم تاجيكي را به خوبي به نمايش گذاشته است؛ مثل پيوند رستم و تهمينه كه به سبك تاجيكي برگزار شده و سوگواري رستم بر پيكر سهراب، كه كاملن تاجيكي است.
نمایش تاجيكي «رستم و سهراب» در بیست و هفتمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر هم به صحنه رفته و جوایز اثر برگزیده جشنواره و بهترین بازیگر مرد را از آن خود کرده بود.



شعرخواني