تبليغاتX
گوراب | یادداشت‌های مصطفا خلجی - گاهی شکیبایی، عین جرات است و دانایی



شيطان تمام بدن ايوب را به «دمل‌هاي ناسور» مبتلا مي‌كند. ايوب بر خاك و خاكستر نشسته با سفالپاره بدنش را مي‌خارد و مي‌خراشد. جز زنش همه او را ترك مي‌كنند. سه دوست ايوب كه از مصيبت‌هاي او شنيده‌اند، از راه دور برای دلجويي و تسلي‌دهي او به نزدش مي‌آيند. كم‌كمك تسلي‌دهي آنها تبديل به ملامت و سرزنش مي‌شود. كار حتا به تهمت مي‌كشد: لابد ايوب و فرزندانش كارهايي كرده‌اند كه مستوجب خشم الهي بوده‌اند...چكيده‌ی داستان ايوب



شعرخواني