تبليغاتX
گوراب | یادداشت‌های مصطفا خلجی - من اینجام...



من اینجام. زیر سایه‌ی درختی که نیست. در مسیر باد خنکی که نمی‌وزد. و کسی را که در دور می‌بینم هیچ شبیه تو نیست. فقط نمی‌دانم چرا گیسوان آشفته‌ی این درخت به چیزی حسودی می‌کنند و پنجه به هر سو می‌افکنند. من اینجام. وسط آواهایی که نیستند. فقط ریتمی در گوشم پیچیده که اصلن شبیه حرکات اندام تو نیست. و تن من و زمین از بارانی که نباریده خیس است. من اینجام. خیره به پرنده‌ای که در آسمان پرواز نمی‌کند و آغوش نگشوده است. من اینجام و هرگز دلیل نگرانی ابرهای سرگردان را نمی‌فهمم. من اینجام. تنها. زیر آسمانی که آبی نیست، بنفش نیست، صورتی نیست. اینجا مملو از بویی است. نه! عطر تو نپیچیده. من اینجام. مدت‌هاست که اینجام و جز من چیزی نیست. فقط سیاهی شبی که از روز روشن‌تر است و کابوسی که از خواب من عمیق‌تر.

من اینجام. نزدیک منتهاالیه عشق.



شعرخواني