
چند شب پيش بود كه خواب ديدم پير و خميده شدهام؛ آنقدر كه حتا براي انجام بعضي از كارهاي ضروري دچار مشكل بودم و مطلقن نميتوانستم از خانه بيرون بروم. زني ميانسال هر عصر به خانهي كوچكم ميآمد و بعد از آنكه به گلدانهاي لب پنجرهي بالكن ميرسيد، اتاقم را جمع و جور ميكرد. بعد به سمت آشپزخانه ميرفت و در يخچال را كه باز ميكرد ميگفت «دوباره كه سوپت رو نخوردي. امروز برات يه سوپ ديگه درست ميكنم، خوشمزهتر از قبلي.» و من ميدانستم كه آن زن ميانسال يك نوع سوپ بيشتر بلد نيست. حتا از خواب كه بيدار شدم هر چه به ذهنم فشار آوردم يادم نيامد چه نوع سوپي بود. زن ميانسال موقع رفتن دو دستش را روي لالهي گوشهاي از فرط پيري كشآمده ميگذاشت و سرم را بلند ميكرد و چندبار پيشاني و گونههايم را ميبوسيد و ميگفت «اين هم از شش تا بوس سفارشي بچهها؛ هر كدوم سه تا.» ولي هميشه بلافاصلهاش به اين فكر ميكردم كه من هيچ وقت ازدواج نكرده بودم، چطور ممكن بود بچه داشته باشم. با اين حال هرگز به آن زن چيزي نميگفتم. و اين تنهاييام را عميقتر و وحشتاش را بيشتر ميكرد.
يادم نيست دقيقن چند شب پيش بود كه اين خواب را ديدم؛ اما ديشب ادامهاش به سراغم آمد. همه چيز، مثل همان خواب قبلي بود. خانهام، جاي نشستن من و حتي زمانش كه مثل خواب قبلي، عصر بود. اما يك چيزهايي فرق كرده بود؛ ديگر از گلدانهاي لب پنجرهي بالكن و آن زن ميانسال كه هر روز عصر، همين موقعها، بايد پيدايش ميشد و اتاقم را جمع و جور ميكرد، خبري نبود. به زور خودم را به يخچال رساندم و درش را باز كردم و ديدم لايهاي از كپك، روي سوپي كه هنوز هم نميدانم چه نوع سوپي بود نشسته. رفتم دراز كشيدم روي تختم و سمعك را از پشت يكي از همانگوشهايي كه از فرط پيري كشآمده بودند برداشتم و گذاشتم كنار عينكم. در سكوت مطلق يكهو به ياد آن شش بوسهاي افتادم كه هيچ وقت نفهميدم از طرف چه كساني بودند.
