تبليغاتX
گوراب | یادداشت‌های مصطفا خلجی - ديدار با حشمت‌الله كامراني

سال هشتاد و دو بود كه در روزنامه‌ي مرحوم «انتخاب» صفحه‌اي داشتم با نام «ادبيات جهان» كه زير نظر مستقيم فريدون صديقي اداره مي‌شد. آن صفحه كه به صورت هفتگي انتشار مي‌يافت، به دو بخش اصلي تقسيم مي‌شد: «يك نويسنده» و «يك مترجم». در بخش اول، سعي مي‌كردم آخرين گفت‌وگوي يك نويسنده مطرح خارجي را كه در ايران هم شناخته شده است ترجمه كنم و در بخش دوم، تلاش مي‌كردم همزمان مترجم آثار آن نويسنده را در ايران پيدا كنم و گپ و گفتي با او انجام دهم. ستوني هم در سمت چپ صفحه چاپ مي‌شد كه به اخبار ادبيات جهان در هفته‌اي كه گذشته بود، اختصاص داشت.

آن صفحه را خيلي دوست داشتم؛ به چند دليل. يكي اين‌كه كم‌تر كسي شانس اين را داشت كه در آن روزنامه اختيار يك صفحه را داشته باشد و استاد عزيزم صديقي با اطمينان تمام –و البته سخت‌گيري‌هاي لازم- مسئوليت آن را برعهده‌ي من گذاشته بود؛ به طوري كه احساس مي‌كردم خيلي از پيش‌كسوتان آن روزنامه از من دل خوشي نداشتند! ديگر اين‌كه آن صفحه باعث شد من با جمعي از مترجمان آشنا شوم كه پيش از آن، فقط ترجمه‌هايشان را خوانده بودم. اين آشنايي در مواردي به دوستي منجر مي‌‌شد و آثار و بركات بسياري براي من داشت و اكنون نيز دارد.

چند روز پيش كه داشتم قفسه‌هاي خانه‌ام را تميز مي‌كردم، يكي از همين صفحات را ديدم كه در آن با حشمت‌الله كامراني چاپ شده بود كه مدت‌هاست از او كار جديدي منتشر نشده. زيرا به دليل عارضه‌اي در ناحيه دست، ديگر نمي‌تواند مثل سابق آثار برجسته ادبيات داستاني جهان را براي مخاطبان ايراني ترجمه كند. گوشه‌اي نشستم و آن را كامل خواندم. رفتم به سال‌ها قبل و هزاران خاطره برايم زنده شد. خاطراتي كه هنوز طعم شيرين‌شان را حس مي‌كنم. بد نيست شما هم اين مطلب را بخوانيد. ولي قبل از اين‌كه اين گفت‌وگو را عينن نقل كنم، دوست دارم يادي كنم از همكار آن دوران و دوست همه‌ي دوران‌ها، محسن فرجي، كه هميشه با راهنمايي‌هايش دست مرا مي‌گرفت و آهسته راه مي‌نمود. آرزو مي‌كنم هر كجا كه هست سلامت باشد.

                    حشمت‌الله كامراني

حشمت‌الله كامراني؛ نام او هميشه برايم همراه با نام ميلان كوندرا بوده است. آن‌گونه كه از صدايش پشت تلفن تصويري ساخته بودم، نبود. مردي خندان و خوش‌رو. تا چيزي نپرسي حرفي نمي‌زند. اما وقتي لب به سخن مي‌گشايد، در حضورش احساس كوچكي مي‌كني.

«در زندگي‌ام اتفاق عجيبي نيفتاده است». از زندگي‌اش مي‌پرسم. «متولد 1320 نهاوند. دوره ابتدايي را در نهاوند گذراندم. به تهران آمدم و به دارالفنون رفتم و ديپلم گرفتم. سپس در وزارت كار استخدام شدم. پانزده شانزده سال آنجا كار كردم». او انگليسي را در انجمن ايران و آمريكا و انجمن ايران و انگليس خواند. «به قول قديمي‌ها به روش جان‌ كندن انگليسي خواندم و گستاخانه به ترجمه روي آوردم». اولين ترجمه‌اش كتاب كوچكي از ولتر بود به نام «صادق» كه با همكاري محسن مينوخرد كه اكنون در خارج از ايران زندگي مي‌كند، صورت گرفت. «ترجمه اين كتاب خوب نبود و با ناشي‌گري ترجمه شد كه البته انتقاداتي نيز در پي داشت. اين كتاب داراي طنز ظريفي بود كه مرا به سوي خود جذب كرد».

اين تنها كار كامراني با مينوخرد نبود. «نخستين روزهاي انسان‌» ديگر كتابي بود از يك نويسنده انگليسي به نام روي بارل كه توسط هر دو ترجمه شد. «اين كتاب را به خاطر آقاي مينوخرد ترجمه كردم او دوست صميمي من بود. زبان را در دانشگاه خوانده بود و اكنون شانزده هفده سالي مي‌شود كه به سوئد رفته. او به باستان‌شناسي علاقه داشت. كتاب نخستين روزهاي انسان راجع به زندگي اوليه انسان است كه البته براي اين روزگار دلچسب نيست». در مورد هر كتابي كه صحبت مي‌كند من را به فضاي آن كتاب و زمان انتشار ترجمه‌اش مي‌برد. «البته اين دومين ترجمه من نبود. قبل از آن زمينه تكامل اجتماعي اثر يك نويسنده روس و نمايشنامه‌اي از گوركي به نام انگل را ترجمه كرده بودم».

كامراني سپس كتاب «ما، مردم» را ترجمه كرد. اين كتاب از يك نويسنده آمريكايي است و موضوعي تاريخي دارد؛ كشف آمريكا و هجوم مهاجران. «اين كتاب نشان مي‌دهد كه چگونه اروپاييان به آمريكا رفتند و آمريكايي شدند. البته هوبرمن از نويسندگان چپ آمريكا بود». هوبرمن با ظرافت، تحولاتي را كه در مهاجران روي داد بازگو مي‌كند و به‌گونه‌اي سرگذشت آنان را بيان مي‌كند. «اين كتاب جذاب در اوايل انقلاب منتشر شد و در بين كتاب‌هاي آن موقع محو شد. چندي پيش شنيدم آقاي سروش حبيبي آن را دوباره ترجمه كرده است». اسم كتاب از قانون اساسي آمريكا گرفته شده. معمولاً در ابتداي بندهاي آن، اين عبارت (ما، مردم) آمده است. كامراني وقتي مي‌گويد حبيبي كتابي را كه قبلاً من ترجمه كرده بودم، دوباره ترجمه كرده، به ذهنم مي‌آيد كه نظرش را در مورد ترجمه‌هاي متعدد از يك اثر بپرسم. «بعضي مواقع اجباراً صورت مي‌گيرد. البته در مورد «ما، مردم» بايد بگويم كه اين كتاب، كتاب پرفروشي نبود كه وسوسه‌ فروش، مترجم را مجبور كرده باشد دوباره آن را ترجمه كند اما در مورد كتاب‌هاي پرفروش و معروف بايد بگويم متأسفانه شتابي ديوانه‌وار وجود دارد كه هم مترجمان مقصر‌اند و هم ناشران». او از رقابت خشني كه در اين راه وجود دارد گلايه مي‌كند و آن را ناسالم مي‌پندارد. كامراني معيار ويژه‌اي براي ترجمه يك اثر ندارد. جز چند كتاب كه از سوي ناشران به او پيشنهاد شده بقيه انتخاب خودش بوده. «كتابي را مي‌خوانم، اگر خوشم آمد ترجمه‌اش مي‌كنم». او خوش‌آمدن را مؤلفه‌ي اول‌اش در انتخاب كتابي براي ترجمه مي‌داند و نمي‌خواهد به دنبال كتابي برود كه رقيبي در كمين‌اش خفته است. «مي‌توانم بگويم انتخاب‌هايم چندان بي‌راه و نامربوط نبوده است».

در مورد ميلان كوندرا از او مي‌پرسم. اين كه چرا به سراغ او رفت و فقط يك كتاب از او ترجمه كرد و پرونده ترجمه كوندرا را با همان يك كتاب بست. «نمي‌دانستم كتاب‌هاي او پرفروش خواهد شد و مترجماني را به خود مشغول خواهد كرد». «دوستم از اروپا به ايران آمده بود و اين كتاب را برايم آورد. گفت كه اين كتاب تازه كوندراست و در اروپا صدا كرده است. خواندم و ديدم جالب است، ترجمه‌اش كردم». حذف‌هايي كه بايد در ترجمه كتاب‌هاي كوندرا صورت بگيرد باعث شد كه او ديگر سراغ كتابي از اين نويسنده نرود. «كوندرا در مورد بعضي مسائل بي‌پرواست و با فرهنگ ما همخواني ندارد و چون آن موضوعات با بافت داستان عجين شده، حذف آنها انسجام اثر را مختل مي‌كند».

«كوندرا نويسنده بزرگي است. با روانكاوي نشان مي‌دهد كه بخشي از فعاليت انسان مربوط به خودخواهي اوست كه مي‌خواهد در تاريخ جاودان بماند». كامراني اعتقاد دارد كه كوندرا جنبه جامعه‌شناسي مسائل تاريخي را كمرنگ مي‌كند و جنبه فردي آن را بررسي مي‌كند. «در رمان جاودانگي بسياري از مطالب شايد به نظر ربطي به يكديگر نداشته باشند ولي در باطن به‌طور نامحسوسي ارتباط دارند و با دقت بسيار كنار هم چيده شده‌اند».

كوندرا در كتاب جاودانگي بارها ذكر مي‌كند كه شخصيت‌هاي موجود، ساخته و پرداخته ذهن نويسنده است و به خواننده گوش‌زد مي‌كند كه مشغول خواندن رمان است. اين‌گونه روايت نه تنها در ادبيات متداول شده بلكه در تئاتر و سينما نيز مي‌توان ديد. «شايد بدين دليل است كه نويسنده يا كارگردان تئاتر يا سينما مي‌خواهد خواننده يا بيننده احساسات را در ادراك‌اش سهيم نكند و خرد به كار آيد». او معتقد است كه كوندرا نيز خواننده را از متن جدا مي‌كند تا تحت تأثير آن قرار نگيرد. «من كسي ديگري نمي‌شناسم كه مثل كوندرا اينگونه روايت كند».

در مورد دقت در ترجمه‌ از او مي‌پرسم. اين كه جدا از حذفياتي كه صورت مي‌گيرد مترجم تا چه حد بايد به متن وفادار باشد. «دقت در ترجمه ادبي در وهله اول يعني اين كه متن اصلي را خوب درك كنيم و وارد دنياي آن شويم و با بهره‌گيري از زباني روان و مناسب متن اصلي، آن را ترجمه كنيم». او بر چگونگي بيان و حال‌وهواي موجود در متن تأكيد مي‌نهد و بر اين باور است كه سبك و شيوه نگارش نويسنده حتي‌المقدور بايد منعكس شود.

«البته در امر ترجمه غير از لغت‌نامه‌ها و دائرة‌المعارف‌ها، كتاب‌هايي كه براي يك مترجم لازم است متون قديمي، چه نظم و چه نثر است. گنجينه واژگان و تركيبات كه نثر را رسا و پخته مي‌كند در چنين كتاب‌هايي نهفته است. اگر دقت كنيد مي‌بينيد كه مترجمان نامدار ما معمولاً كساني هستند كه از زبان فارسي توشه‌ بسيار در چنته دارند».

در ادامه‌ي گفت‌وگويم با حشمت‌الله كامراني، او از ديگر ترجمه‌هايش سخن به ميان مي‌آورد؛ «داستان هميشگي» از گنچاروف، «خانه ارواح» از ايزابل آلنده، «شوك آينده»‌ از تافلر، «داستان‌هاي شكسپير»، «مرگ و دختر جوان» و چندين ترجمه كه در مجموعه نسل قلم منتشر شد.

از او مي‌پرسم كتابي در دست چاپ يا ترجمه ندارد؟ «به علت كسالتم، نه» متأثر مي‌شوم و برايش آرزوي سلامتي مي‌كنم.



شعرخواني