
زايندهرود براي من «رود عشق» است. براي درك اين جمله، اصلن نياز نيست زادهی اصفهان باشي و تمام خاطراتت با اين رود گره خورده باشد، كافي است مثل من در اوج جواني تنها يك شب داغ عاشقانه را كنار صداي آب زايندهرود سپري كني. آخرهاي شب به كافهاي كه دقيقن وسط پل چوبي قرار دارد بروي و يك چاي سفارش بدهي و روي سكوي پنجرهاي بنشيني كه زاينده رود از كنارش عبور ميكند. انگار وسط قايقي رها نشستهاي و در رودي كه به سوي خوشبختي تو ميرود سير میكني؛ بدون دغدغهي پارو زدن، به عشقي خیره میشوی كه گرمابخش توست.
زايندهرود دختر بكري است كه عاشقت ميكند و روي از تو ميپوشاند، عشوهگريهايش به حدي است كه تو هيچگاه به قطع نميداني كه آيا واقعن دوستت دارد يا نه. گاهي هم زايندهرود، همچون معشوقان ظالم، آنقدر بيرحم ميشود كه عاشقانش را در باتلاقش فرو ميبرد و به جاي عشق، مرگ را نصيبشان ميكند.
زايندهرود را به اندازهي تمام عشقهاي كامياب و ناكام جهان دوست دارم و هر گاه خشك ميشود؛ حس ميكنم هيچ عشقي حقيقت ندارد و تباهي عالم را فرا گرفته است.
