تبليغاتX
گوراب | یادداشت‌های مصطفا خلجی - عکس‌هایی از خوانسار، زادگاه مادرم
وقتی چند روز پیش برای خاکسپاری و مراسم ختم مادربزرگم (مادر مادرم) بعد از سال‌ها به خوانسار رفتم، عکس‌هایی از این شهر انداختم:



خوانسار با این‌که از قدیم الایام (شاید از زمانی که اصفهان وجود داشته) شهر شناخته می‌شده، اما بافت آن در طول سالیان تغییرات بسیار اندکی کرده و حتی جاهایی دست‌نخورده باقی مانده است. از این رو، به قول پدرم خوانسار یک روستای بزرگ است.



خوانسار خیابان‌های اندکی دارد و شهر بر بستر کوچه‌باغ‌ها خوابیده است. کوچه باغ‌هایی که مرا و هر دل عاشق دیگری را به رؤیاهای شیرین می‌برد.



وجود هزاران هزار درخت تنومند و بلندقامت، از دیگر ویژگی‌های خوانسار است. اما این درختانی که هر یک مایه دلخوشی نسل‌ها بوده‌اند، اکنون در نبود اهالی شهر، فقط در تنهایی‌شان با خود سخن می‌گویند.



خوانسار روز به روز تنهاتر می‌شود؛ قدیمی‌هایش (مثل پدربزرگ و مادربزرگ من) یا مرده‌اند یا آن قدر پیر شده‌اند که توان هیچ تحرکی را ندارند. جوان‌ترهایش هم اغلب مهاجرت کرده‌اند یا در انتظار رفتن از این شهرند. خانه‌ها هر روز خالی‌تر می‌شود و فراموشی بر شهر سیطره می‌یابد.



این یکی از پیاده‌روهای خوانسار است که به ندرت به خود عابر می‌بیند. این موزاییک‌ها را از همان بچگی که با مادرم به خوانسار می‌آمدم به یاد دارم. کمتر چیزی در این شهر تغییر کرده. جز چهره آدم‌هایش که مثل درختانش پیرتر شده و قبرستان‌هایش که حالا عزیزانمان را هم در خود جای داده.



درختان چنار خیابان‌های خوانسار مثل درختان چنار خیابان ولی‌عصر تهران دست روی شانه‌ی هم گذاشته و سر در هم فرو برده‌اند. آسمان این خیابان‌ها به جای آبی، اغلب سبز است.



خوانسار آثار تاریخی و گردشگری زیادی دارد؛ اما به نظر من، این شهر را باید به عنوان یک کل واحد دید. غبار روزگار بر همه‌ی خوانسار نشسته؛ حتا بر زبان مردمانشان که اکنون در حال از یاد رفتن است.



خوانسار را با تعزیه هایش می‌شناسند؛ به همین خاطر در این شهر پر است از حسینه و تکیه. این هم سر در یکی از این حسینه‌هاست.



در هر پنجره‌ای هزاران خاطره قاب شده است. و هزاران چشم که از پشت همین پنجره‌ها به نگاری افتاده است.



در خوانسار یک رود اصلی جاری است و چندین باریکه رود که در نهایت به هم متصل می‌شوند. در خوانسار، رود و باغ و کوه بسیار خوش ترکیب شده‌ و در هم تنیده‌اند.



یادم می‌آید مادربزرگم با آلوی همین درخت‌ها که حالا شکوفه‌ کرده‌اند، روی پشت بام خانه‌شان لواشک درست می‌کرد. و من و پسردایی‌هایم بعد از ظهرها که همه خواب بودند، به آنجا سرک می‌کشیدیم.



بادام، آلو، زردآلو، گیلاس، آلبالو و ... از میوه‌های خوانسار است.



و چقدر نفس کشیدن در این شهر، آن هم در نوروز، لذت‌بخش است.



این هم بلندترین کوه خوانسار که خانه‌ی پدربزرگم مشرف به آن است. با این عکس با خوانسار خداحافظی کردم. شاید دیگر این شهر را نبینم، اما خاطراتش هیچ گاه از مقابل دیده نمی‌رود.



شعرخواني