تبليغاتX
گوراب | یادداشت‌های مصطفا خلجی - رسیده‌ام به ابتدای کوچه‌ای که هست مثل دردم انتهاندار














چهار غزل از محمد سلمانی

۱
مار از پونه، من از مار بدم می‌آید
یعنی از عامل آزار بدم می‌آید

هم از این هرزه‌علف‌های چمن بیزارم
هم ز همسایگی خار بدم می‌آید

کاش می‌شد بنویسم، بزنم بر در باغ
که من از این همه دیوار بدم می‌آید

دوست دارم به ملاقات سپیدار روَم
ولی از مرد تبردار بدم می‌آید

ای صبا بگذر و از من به تبردار بگو
که از این کار تو بسیار بدم می‌آید

عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم می‌آید

آه ای گرمی دستان زمستانی من
بی‌تو از کوچه و بازار بدم می‌آید

لحظه‌ها مثل ردیف غزلم تکراری‌ست
آری از این همه تکرار بدم می‌آید


۲
چنان ز پند شما ناصحان زمین‌گیرم
که گر دوباره نصیحت کنید می‌میرم

مرا به خویشتن خویش وانهید که من
نه از قبیله‌ی زهدم، نه اهل تزویرم

مرا به حال دگردیسی‌ام رها سازید
که در شگفت‌ترین لحظه‌های تغییرم

اسیر وسوسه‌ی سفرهای‌تان نشوم
که از سلاله‌ی مردان چشم و دل سیرم

حریم خواب من آن سوی خواب‌های شماست
اگرچه مثل شما واژگونه‌تعبیرم

کمی دقیق‌تر از هر کسی مرور کنید
مرا که صاحب داوودی از مزامیرم

شما به سوی همان قله‌ها شتابانید
که من ز فتح بلندای‌شان سرازیرم

مرا به پیروی از عاقلان چه می‌خوانید؟
که من برای خودم مرشدم، خودم پیرم


۳
ما کسی را هنوز حد نزدیم
سنگ جز بر سر لحد نزدیم

روی حکم کسی که حق می‌گفت
مهر محکوم تا ابد نزدیم

صید رفتیم و بچه آهو را
تا که دیدم می‌دود، نزدیم

شاعری را که با کلام لطیف
حرفی از انتقاد زد، نزدیم

ما زبان داشتیم؛ مثل شما
حرف با مشت و لگد نزدیم

تازه یک بار به دریاها
آن‌چنانی که زد «صمد»، نزدیم

پس چرا سنگسارمان کردید؟
ما که یک بار حرف بد نزدیم


۴
شکسته‌ام، شکسته‌ای صداندار
به زهرچشم یک نفر خداندار

مسافرم پر از دقایق خطر
مسافری عصا به دست و پاندار

رسیده‌ام به ابتدای کوچه‌ای
که هست مثل دردم انتهاندار

تمام کوچه را سکوت می‌کنم
شبیه عابران آشناندار

چگونه  می‌شود مگر سلام کرد
به سنگ‌های سخت اعتناندار

نمی‌شود، نمی‌شود نفس کشید
در این فضای سربی هواندار

توان راه رفتن‌ام نمانده است
عصا گرفته دست، خسته، ناندار

ز فرط خستگی دراز می‌کشم
به روی خاک تیره‌ی وفاندار

یکی به یاری‌ام شعار می‌دهد
که؛ هی! منم، رفیق با شما ندار

دقیق می‌شوم به دست و چهره‌اش
مقدسی‌ست کور کن شفاندار

ز من کشیده دست را و می‌رود
چه با شتاب! چشم بر قفاندار

نگاه می‌کنم به خویشتن ولی
کی‌ام؟ چی‌ام؟ عصاندارِ پاندار



شعرخواني