
وقتي ديشب در تالار چهارسوي تئاترشهر نشسته بودم و تئاتر «مرغابي وحشي» را ميديدم، مدام به اين فكر ميكردم كه عشق با همان رويزيبا و دلفريباش، چقدر ميتواند كشنده و مرگبار باشد؛ بهگونهاي كه عاشق متوهم را چنان جسور كند كه به بهانهي عريان كردن حقيقت، زندگي را بر معشوق خود سياه كند.
وقتي ديشب در تالار چهارسوي تئاترشهر دو دستم را تكيهگاه چانهام كرده بودم و زل زده بودم به قيافهي معصوم شخصيت عاشق نمايش «مرغابي وحشي»، يك آن حس كردم كه عشق چگونه گاهي معني همه چيز را عوض ميكند و به اسم حقيقت، وجدان و نجاتبخشي، همه چيز را ويران ميكند.
وقتي ديشب از تالار چهارسوي تئاتر شهر بيرون آمدم، مدام به اين فكر ميكردم كه ارزش عشق و عاشقي در چيست؟ آيا در ماندگاري آن است؟ چرا بر عشق خود ميمانيم؟ اصرار بر عشق از دست رفته، چه چيزي نصيب عاشق ميكند؟
تمام آزمون عاشقي، پس از مرگ رابطهي عاشقانه است. هر آن عاشقي كه بتواند سربلند از اين آزمون گذر كند، به تمامي، معني عشق را به معشوق خود چشانده است. وگرنه عشق او چيزي جز تباهي نصيب هر دوشان نخواهد كرد.
وقتي ديشب از ساختمان زيبا و باابهت تئاترشهر فاصله گرفتم، به خودم قول دادم كه ديگر عاشق نشوم...
مرتبط:
