
حتما تا حالا شده غذاي خوب و سالمي را بخوري، اما بعد از مدتي، به دليلي كه هيچ وفت نفهمي، آن را بالا بياوري.
هيچ وقت يادم نميرود. يك شب رفته بودم مهماني يكي از دوستان صميميام كه غذاهاي بسيار لذيذي درست كرده بود. همهي طعمها، بوها و رنگها را به كار بسته بود. من نه پرخوري كردم و نه چند غذا را با هم قاطي. اما نميدانم چرا وقتي نيمههاي شب به خانهام برگشتم، همه را در توالت عق زدم. همهي آن طعمها، بوها و رنگها، يكجا و با فشار بيرون زدند. غذايي كه خورده بودم مشكلي نداشت، چون فردايش وقتي به دوستم تلفن زدم و براياش جريان را تعريف كردم تعجب كرد و گفت كه براي ديگران چنين اتفاقي نيفتاده است. جالب بود. من مشكل گوارشي نداشتم، به هيچ غذايي هم حساسيت. پس دليل بالا آوردن من چه بود؟
سالها بعد، به مهماني ديگري دعوت شدم؛ كه در آن به جاي غذا، عشق سرو شده بود. جشن باشكوهي بود و خيلي لذتبخشتر از آن مهمانياي كه سالها پيشاش رفته بودم. اما اين بار وقتي برگشتم خانه، هيچ مشكلي برايم پيش نيامد. معدهام سبكتر از هميشه بود و خوابام عميقتر از هر شب. تا اينكه چند روز و ماهي گذشت. يك شب كه از سر كار برگشتم خانه، يك راست رفتم سراغ كامپيوتر. بيهيچ معطلي ميخواستم چيزي بنويسم. حالت تهوع داشتم. خيلي شديدتر از چند سال پيشاش. اما اين بار چيزي را كه سر دلام مانده بود، نميشد به اين راحتي عق زد. طعم و بو و رنگاش برايم نامحسوس بود. فقط چيزي درونم ميپيچيد و از سر انگشتانم روي صفحه كليد كامپيوترم سر ميخورد كه غلط هم زياد داشت. نيمههاي شب بود كه بالاخره توانستم از شر آن چيزي را كه چند روز و ماه قبلاش خورده بودم خلاص شوم و تماماش را بالا بياورم. اين بار ديگر به كسي تلفن نزدم. فقط چيزي را كه نوشته بودم براي كسي ايميل كردم كه از آن زمان تاكنون هر چه به ذهنم فشار ميآورم اسمش به يادم نميآيد.
عشق را استفراغ كردهام؛ بيآن كه دليلاش را بدانم.
