تبليغاتX
گوراب | یادداشت‌های مصطفا خلجی - وقتی فهمیدم چه جوري به دنیا اومدم

زن حامله

یادمه همون روزی که من و مجتبا به خیال‌مون بزرگ‌ترین کشف زندگی‌مون رو کردیم و فهمیدیم بچه چه جوری به وجود می‌آد، بعد از این که مدرسه‌مون تموم شد، سرویس رو پیچوندیم و از جلو دبستان تا خونه‌هامون پیاده رفتیم و در حال قدم زدن با آب و تاب درباره‌ش کلی حرف زدیم؛ هر چی بیش‌تر حرف می‌زدیم باور کردنش سخت‌تر می‌شد.

من شاگرد سوم کلاس بودم و مجتبا بعد از پژمان، شاگرد دوم. من و اون پیش خودمون اطمینان داشتیم پژمان هنوز از هیچی خبر نداره. چون وقتی هر روز باباش اون رو می‌رسوند مدرسه، توی آخرین نگاه‌ش به باباش اثری از دونستن این موضوع نبود. و قول داده بودیم تا آخر سال هیچی به‌ش نگیم.

روزهای بعدتر، که من هنوز درگیر این بودم که چه طوری تصورات کودکانه‌م رو کنار بذارم و واقعیت رو بپذیرم، مجتبا اون قدر براش موضوع عادی شده بود که من گذاشتم به حساب این که اون همیشه از من عاقل‌تر بوده، و پیش خودم فکر کردم اصلن به همین دلیل اون شاگرد دوم بوده و من همیشه نفر بعدی بودم که در هر ثلث سر صف جایزه می‌گرفتم. ابهت مجتبا برام هر روز بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد، جوری که مطمئن شدم پژمان در برابر مجتبا یه موجود کودن بیش نیست که فقط به زور پدر و مادرش درس‌ش رو سر موقع عین طوطی حفظ می‌کنه.

یه روز، بعدازظهری بودیم. مجتبا حال‌ش خوب نبود، شدیدن سرما خورده بود و تب کرده بود. مادرش اومد دنبالش که ببردش خونه، اما غرور مجتبا اجازه نداد بچه‌های کلاس ببینند شاگرد دوم‌شون سر آخرین کلاس که ریاضی بود حاضر نیست و بعد از پژمان نمی‌ره پای تخته و مسئله‌ها رو یکی پشت دیگری حل نمی‌کنه. اما اون روز، معلم‌مون اجازه نداد بره پای تخته که هیچی، درس رو هم خوب نفهمید و به نظر من مجتبا حتا با اون عینک ته‌استکانی‌ش، اعداد روی تخته‌سیاه رو هم خوب ندید. اما هیچ کدوم از این‌ها، اون ابهت روزافزون مجتبا رو برام نشکست. تا این که موقع برگشتن به خونه‌هامون، وقتی آخرین نفر سوار سرویس شدم، دیدم مجتبا نشسته روی یکی از صندلی‌های جلوی مینی‌بوس. تا در رو بستم شروع کرد بلندبلند حرف زدن با آقای راننده. رنگش پریده بود و صورت‌ش عرق سردی کرده بود. هنوز دو جمله بیش‌تر نگفته بود که یک‌هو تمام اون برج بلند، پیش من فرو ریخت. «تو هم با زنت همون کاری رو می‌کنی که ...» همه‌ي بچه‌ها روده‌بر شده بودند از خنده و من که کنار پنجره نشسته بودم به خورشیدی زل زده بودم که حالا دیگه غروب کرده بود.

فردای اون روز، كه مجتبا از شدت مريضي نيومده بود مدرسه، وقتی پژمان دید حال من خیلی گرفته، گفت فردا صبح از مادرت اجازه بگیر بیا خونه‌ي ما. برای اولین بار بود به من اجازه داده می‌شد برم خونه‌ي یکی از هم کلاسی‌هام. پژمان با مادرش که یه ماشین فیات داشت، اومد دنبالم و من رو برد به خونه‌شون. تا وارد اتاق پژمان شدم دیدم توی اتاق شاگرد اول کلاس‌مون، همونی که تا دیروزش مطمئن بودم در برابر مجتبا یه موجود کودن بیش نیست که فقط به زور پدر و مادرش درس‌ش رو سر موقع عین طوطی حفظ می‌کنه، باباش که یه پزشک بود، علاوه بر دو تا مولاژ مرد و زن، براش کتاب‌هایی درباره‌ي مسائل پزشکی به زبون بچه‌ها خریده بود. لای این کتاب‌ها، چگونگی تولیدمثل انسان، پیش‌پاافتاده‌ترین چیز بود.



شعرخواني