
سفر چرا کنم، چرا
سفر کنم؟
من که میتوانم
سرگردان باشم
سالها حوالیٍ خانهام.
بیژن الهی
پنجشنبهها روزهای اصیلی است. میبرد آدم را به کنه داشتههایش. از همان صبح زودش که از خواب بلند نمیشوی، معلوم است که پنجشنبهها روز اصیلی است؛ از همان ساعت هفتش که بار و بنهات را برنمیداری و گشنه بیرون نمیزنی.
رؤیایی که تو را تا ظهر میغلتاند در تختی که یکنفره است، فقط مختص پنجشنبههاست. غدایی که مادرت برایت آورده و روزها در یخچالت مانده، فقط ظهر پنجشنبهها خوردن دارد. نه تلفنی، نه اساماسی، نه مهمانی، نه قراری، نه سفری، نه حتا کارگری که گاهی میآید خانهات را تمیز میکند؛ پنجشنبهها اصالتش به تنهایی است و همین تنهایی تو را میبرد به کنه داشتههایت. میبرد تو را از خانهات به همین خانهات، که جای هیچ کسی در آن خالی نمیشود، جز خودت.
خودت با تنهاییات، تنها داشتهی این خانه هستی و این خانه با خلوت و سکوتش، تنها داشتهی تو. و این را پنجشنبهها میفهمی.
