تبليغاتX
گوراب | یادداشت‌های مصطفا خلجی - باغبان بی‌میوه

باغ بي‌ميوه

بابام اساسی افتاده بود به جون درخت‌های حیاط؛ جوری که مطمئن بودم هیچی از سرسبزی‌ خونه نمی‌مونه. شاید چشم زن و بچه‌های بزرگ‌ترش رو دور دیده بود، وگرنه این قدر ادعای کشاورزی و باغبونیش گل نمی‌کرد. من نشسته بودم روی پله‌های هشتی و زل زده بودم به شاخه‌های بریده شده که تمام موزائیک‌های حیاط رو پوشونده بودند و حتا خیلی‌هاشون افتاده بودند توی حوض وسط حیاط. بابام دستمال دور سرش رو محکم کرد و بلند صدا زد مصطفا! بلند شو این‌ شاخه‌ها رو جمع کن یه گوشه. زود باش! همین که اومدم بلند شم، زنگ در خونه به صدا دراومد. خوشحال شدم. گفتم حتما مادرمه و فورن جلوی قتل‌عام درخت‌ها رو می‌گیره. ولی تا در رو باز کردم، دیدم یه شیخ قدبلند، سیخ وایساده جلوم. قدم تا زانوش بود. سرم رو تا تونستم بالا کردم تا ببینم کیه. پوست صورتش تیره بود، ولی ریش سفیدش حس خوبی رو منتقل می‌کرد و چهره‌اش رو مهربون کرده بود. همین‌طور که تسبیح می‌چرخوند گفت تو مصطفایی؟ گفتم بله. گفت بابات اهل دهاته ...؟! از بس اسم عجیب غریبی رو تلفظ کرد اصلا یادم نیست چی بود، ولی از تلفظ اسم اون دهات، هم خندیدم و هم از خجالت زود دویدم توی خونه پیش بابام. اون آقا شیخ اولین و تنها کسی بود که ابهت بابام رو جلوی من نادیده گرفته بود. بابام از من پرسید کی بود؟ هنوز جواب نداده بودم که صدای یاالله! یاالله! توی هشتی خونه ‌پیچید. بابام از صداش، اون آقا شیخ رو شناخت و بلند گفت بفرمایید تو آقای ... . تا اون آقا شیخ بابام رو دید گفت به بچه‌ت اسم دهاتت رو یاد ندادی؟! جفتی زدند زیر خنده و بابام با دست اشاره کرد برم آشپزخونه چایی بیارم. بچه که بودم یکی از علاقه‌مندی‌هام پذیرایی از مهمونای بابام بود، که ماشالله کم هم نبودند. واقعا با عشق این کار رو می‌کردم. اما اون روز، اون آقا شیخ نرفت توی اتاق بابام که یه جورایی بیرونی خونه به حساب می‌اومد. عباش رو جمع کرد و نشست روی لبه حوض و با پاهاش با شاخه‌های شکسته بازی می‌کرد. به بابام گفت بهتر نیست به جای این درخت‌ها، همه‌ی باغچه‌ات رو درخت میوه بکاری؟ این همه زحمت می‌کشی که چی؟ وقتی میوه‌ای در کار نیست، باغبونی‌ت برای چیه؟ همه این‌ها رو وقتی توی آشپزخونه بودم شنیدم. وقتی چای رو گذاشتم جلوش، گفت باریکلا آقا مصطفا! اما بابام نذاشت یه لحظه هم لذت این باریکلا ته‌نشین بشه که دوباره بلند داد زد مصطفا! زود باش این‌ شاخه‌ها رو جمع کن یه گوشه. زود باش این‌قدر تنبل‌بازی درنیار! دستی به پشت سرم مالیدم و شلوارم رو کشیدم بالا. از همون جلوی پای آقا شیخ شروع کردم به جمع کردن شاخه‌ها. آقا شیخ که حالا صداش هم مثل چهره‌اش برام مهربون شده بود، به بابام گفت این‌قدر بچه‌هات رو اذیت نکن. بابام بلافاصله جواب داد آخه این بچه‌ها تو همه چیز دخالت می‌کنن، حالا خوبه اون بزرگ‌ترها نیستند وگرنه نمی‌ذاشتن من کارم رو بکنم، این‌قدر حالیشون نیست که درخت رو برای این‌که خوشگل بشه باید هرس کرد. بابام به حالت شوخی گفت آدم رو پشیمون می‌کنن از کاری که کرده! آقا شیخ بلند شد وایساد و خیلی جدی رو به بابام گفت اگه ازشون خسته شدی یکی‌شون رو بده به من. بابام که هنوز شوخی‌ش تموم نشده بود گفت آقای ... همین مصطفا رو ببر! ارزونی‌ت. و رو کرد به من و جوری لبخند زد که فقط من از چین دور چشماش فهمیدم بابام چقدر دوسم داره.

دم غروب وقتی مادرم رسید خونه و یه دعوای مفصل سر کچل کردن حیاط با بابام کرد، از روی استکان‌های خاص مهمون که هنوز روی لبه حوض مونده بودند از من پرسید کی اومده بود پیش بابات؟ گفتم آقای ... . یه‌هو انگار نه انگار با بابام دعوا کرده باشه، با طنین دلرحمی از بابام پرسید بیچاره هنوز بچه‌دار نشده؟



شعرخواني