<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گوراب | یادداشت‌های مصطفا خلجی</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 14:11:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خداباوري در شعر بيژن جلالي</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-298.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;بيژن جلالي&quot; align=textTop src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/%D8%A8%D9%8A%DA%98%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%8A.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;«شعار آدم مي‌تواند اين باشد: نه قلم و نه شمشير! بايد دست روي دست گذاشت و زاهد بود. لنگي كار اين‌جاست كه من زاهد نشدم و شاعر شدم.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;براي نخستين بار «گزينه‌ي اشعار بيژن جلالي»، به تازگي و پس از 10 سال از درگذشتش به همت انتشارات مرواريد منتشر شده است. اين كتاب 450 صفحه‌اي، شامل گزيده‌اي از شعرهاي 11 كتابي است كه بيژن جلالي طي چهل سال زندگي شاعرانه‌اش به چاپ رساند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در آغاز اين كتاب، گفت‌وگوهايي با بيژن جلالي به چاپ رسيده كه لذت خواندنش براي من، كمتر از شعرهاي روان و پرمعني جلالي نبود. مخصوصن گفت‌وگويش با احمدرضا احمدي بسيار خواندني است. و من كه تا به حال فقط شعرهاي جلالي را خوانده بودم، با اين گفت‌وگوها با شخصيت و تفكرات بيژن جلالي بيش‌تر آشنا شدم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نكته جالبي كه اين كتاب براي من داشت، صرف نظر از اظهارات عميقي كه بيژن جلالي درباره خود «شعر» دارد، علاقه و دلبستگي خواهرزاده‌ي صادق هدايت به مذهب است: «من براي زندگي نوعي احترام مذهبي دارم. بدين جهت براي گياهان و حيوانات كه تجلي صاف و ساده‌اي از زندگي هستند نوعي تقدس قائلم. از همين رو بسيار به مرگ مي‌انديشم. مرگ آن روي ديگر زندگي است. رويي كه تا زنده‌ايم نمي‌توانيم آن را ببينيم. بعد هم ديده‌اي كه مرگ را مي‌نگريسته، تاريك خواهد شد. ولي تاريكي مطلق نيست.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بيژن جلالي معتقد است تمام شاعران و نويسندگان بزرگ، حتا اگر مذهبي نباشند، مثل صادق هدايت، جهان ديگري دارند كه آن جهان منبع الهام آن‌هاست، و مرگ، آن‌ها را به سوي آن جهان مي‌كشاند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بيژن جلالي پيش از آن‌كه شاعر باشد عارف است. او به معناي وسيع كلمه، شاعر را «دين‌دار» مي‌داند و شعرش را به نيايشي در يك مراسم مذهبي تشبيه مي‌كند. جلالي، حقيقت را به صورت خدا مي‌بيند: «چيزي كه هيچ وقت خاموش نمي‌شود و زندگي كردن و شعر گفتن مرا ممكن ساخته است.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بيژن جلالي نااميد نيست و به نظر مي‌رسد اميدش از ايمان به خدا نشأت مي‌گيرد:&lt;BR&gt;براي روشنايي است&lt;BR&gt;كه مي‌نويسم&lt;BR&gt;اگر هميشه&lt;BR&gt;و همه جا&lt;BR&gt;تاريك بود&lt;BR&gt;هرگز نمي‌نوشتم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بيژن جلالي كه سال‌هاي جواني‌اش را در فرانسه گذراند و با بزرگاني چون پل الوار و صادق هدايت دمخور بود، در يكي از اين گفت‌وگوها مي‌گويد: «در من هميشه يك زاهد، يا سالك كه در عين حال شايد هيچ كدام هم نيست، وجود دارد. من براي خودم مقام معنوي قايل نيستم، ولي به هر حال يك سلوكي داشته‌ام كه در اين سلوك، «نخواستن» هميشه مطرح بوده است. اين يك حس اشراقي است كه فكر مي‌كنم خواستن هر چيزي، چه بزرگ و چه كوچك، كسر شأن من است.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سلوك بيژن جلالي در اشعارش به خوبي مشهود است؛ آن‌جا كه او مثل جبران خليل جبران، خدا را بي‌هيچ مانعي مي‌جويد:&lt;BR&gt;خداوندا&lt;BR&gt;از پايان دنيا بيرون آي&lt;BR&gt;تا گل‌ها دوباره عطرآگين شوند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 14:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=298</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-298.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جهنم ناپرهيزي</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-297.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;فيلم پنج ضربدر دو&quot; align=textTop src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/5x2_09.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يكي از دوستانم چند وقت پيش، وقتي فهميد مي‌خواهم فيلم «پنج ضربدر دو» را ببينم، مرا از ديدن آن منع كرد. دليلش را كه پرسيدم، گفت آدم را از ازدواج پشيمان مي‌كند! دوستم خبر نداشت شب قبلش «صداها» را ديده بودم؛ فيلمي كه به لحاظ مضمون تا حدودي شبيه «پنج ضربدر دو» است و از نظر فرم سينمايي، به زعم منتقدان، فرزاد مؤتمن آموخته‌هايش را از فرانسوا اوزون در آن به كار برده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«پنج ضربدر دو» پنج برش از رابطه‌اي فروپاشيده و نامطمئن يك زن و شوهر است كه به صورت معكوس روايت مي‌شود. فيلم با صدور حكم طلاق آغاز و با اولين حرف‌هاي جدي زن و مرد براي ازدواج تمام مي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«پنج ضربدر دو» فيلم تأمل‌برانگيز و هراسناكي است؛ به ويژه‌ صحنه‌اي از فيلم كه زن در شب عروسي‌ا‌ش‌ به مرد خيانت مي‌كند. انگار آن‌جا كه عشق جدي مي‌شود، نطفه‌ي خيانت نيز بسته مي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اوزون خود درباره اين فيلم مي‌گويد: «مي‌خواستم نگاه ديگري به عشق در قالب رابطه‌اي كه به ازدواج و بچه‌دار شدن مي‌انجامد بيندازم. مي‌خواستم بگويم روزمرگي چگونه به صورت كاملن نامرئي عشق و شور را نابود مي‌كند و دو نفري كه دل به‌هم سپرده‌اند، چگونه گام‌به‌گام از هم دل مي‌كنند. در طول فيلم، بخش‌هاي مهم زندگي اين زوج را مي‌بينيم و درمي‌يابيم جداييِ آخر، چه سرآغازِ عاشقانه‌اي داشته است.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با اين حال، فرانسوا اوزون در اين فيلم به مخاطب مي‌آموزد كه تمام اين آفات زندگي مشترك، از صبح تولد تا شب مرگش، از فقدان يك اراده‌ي راستين و استوار در نگهداري‌اش ناشي مي‌شود؛ اراده‌اي كه تنه به زهد مي‌زند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;«پنج ضربدر دو» به من گفت كه قبل از عاشق شدن بايد زاهد بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرتبط:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://gurab.blogfa.com/post-235.aspx&quot; target=_blank&gt;وقت رفتن&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 17:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=297</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-297.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرده‌پرستي به سبك اروپايي</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-296.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;آلبر كامو&quot; align=textTop src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1-%D9%83%D8%A7%D9%85%D9%88.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مثل اين‌كه نويسندگان و شاعران، پس از مرگ هم نبايد از دست دولت‌مردان آرامش داشته باشند و تن‌شان - اگر چيزي مانده باشد – بايد در گور بلرزد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين روزها دولت‌هاي دو كشور اروپايي به سراغ بقاياي اجساد دو تن از نويسندگان و شاعراني رفته‌اند كه ادبيات قرن بيستم جهان، بدون نام آن‌ها، بخش بزرگي از معناي خود را از دست مي‌دهد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;4 ژانويه، پنجاهمين سالگرد درگذشت آلبر كامو است و دولت فرانسه تلاش مي‌كند در آن روز جسد كامو را به كليساي پانتئن منتقل كند؛ زيرا مقامات اليزه معتقدند «كامو لايق اين كار است».&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=لوركا align=textTop src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D9%8A%D8%A7-%D9%84%D9%88%D8%B1%D9%83%D8%A7.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از سوي ديگر دولت اسپانيا چندي پيش براي پي بردن به علت مرگ فدريكو گارسيا لوركا و برخي از قربانيان جنگ داخلي اسپانيا، تحت تدابير امنيتي، و با همكاري سه استاد باستانشناس اسپانيايي انجام داد. اما انگار چيزي دستگيرشان نشده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين هم يك مدل از مرده‌پرستي است انگار؛ البته به سبك اروپايي‌اش!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرتبط:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8809040532&quot; target=_blank&gt;آيا ساركوزي مي‌تواند آلبر كامو را گور به گور كند؟&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8809270862&quot; target=_blank&gt;بقاياي لوركا پيدا نشد&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 11:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=296</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-296.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چاي نذري در سوگ سياوش</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-295.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;نمايش سوگ سياوش&quot; align=textTop src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/18_8809090886_L600.jpg&quot; width=388 height=370&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تموم لذت تئاتر &lt;A href=&quot;http://www.theater.ir/news.show/+27700&quot; target=_blank&gt;سوگ سياوش&lt;/A&gt; يه طرف، لذت چايي كه سياوش طهمورث قبل از شروع نمايش به تماشاچي‌هاي رديف‌هاي جلو مي‌ده هم يه طرف!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 16:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=295</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-295.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعري از شفيعي كدكني برای این شب‌ها</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-294.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 388px; HEIGHT: 299px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;شفيعي كدكني&quot; align=textTop src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/5_8612100198_L600.jpg&quot; width=380 height=291&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درين شب‌ها&lt;BR&gt;كه از بي‌روغني دارد چراغ ما&lt;BR&gt;فتيله‌ش خشك مي‌سوزد &lt;BR&gt;و دود و بوي خنجيرش، ز هر سو، مي‌رود بالا&lt;BR&gt;بگو، پير خرد، زرتشت را، يارا،&lt;BR&gt;چراغ ديگري از نو بر افروزد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درين شب‌هاي هولِ هر چه در آن رو به تنهايي&lt;BR&gt;چراغ ديگري بر طاق اين آفاق روشن كن.&lt;BR&gt;«يكي فرهنگِ ديگر، &lt;BR&gt;                      نو، &lt;BR&gt;                       برآر اي اصلِ دانايي»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمدرضا شفيعي كدكني در مقام هنرمندي حساس و مسئول در قبال اقتضاهاي جامعه‌ي شبيخون‌ديده، هرگز نخواسته است شعري بسرايد تهي از تعهد و رسالت و آرمان‌هاي انساني. بدين سبب صور خيال او چه تشبيه و تمثيل و استعاره باشد، چه مجاز و كنايه و تشخيص و اغراق، همه و همه در تبيين و تعبير هنري غم و شادي و درنگ و پويايي جامعه‌ي محرومان و مظلومان به كار گرفته مي‌شوند.&lt;BR&gt;در ساختار اين شعر، فرسودگي و ناتواني و بي‌رمقي يك فرهنگ ديرسال محتضر، به صورت چراغي كهنه مجسم و متبلور شده است كه به علت ته كشيدن نفت و روغن و سوخت، فتيله‌اش كورسوزنان دارد خشك مي‌سوزد و از دود و دم نيم سوخته‌اش كه به بوي شامه‌آزار پشم و استخوان مرده مي‌ماند، فضاي جامعه‌ي خسته و پير روزگارمان را آلوده‌تر مي‌گرداند. &lt;BR&gt;در جوي اين گونه مخدر و مسموم و اختناق‌آميز و مرداني به تقدير و تخدير و ظلم و ظلمت تن در داده، با «چراغ صداي» كدام عاشق بيدار، با «نعره سنگ» كدامين قلندر شوريده مي‌توان خواب و خستگي و نوميدي اين شب ملعون را از فضاي مرده‌ي زندگي واپس راند؟ جز آن كه از زرتشت، پيامبر خرد و فرزانگي و روشنايي و راستي بخواهيم كه چراغي ديگر بيفروزد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;* برگرفته از كتاب «مردی‌ست مي‌سرايد؛ شعر و زندگي دكتر محمدرضا شفيعي كدكني» نوشته‌ي عزت‌الله فولادوند - چاپ اول ۱۳۸۸ - انتشارات مرواريد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 13:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=294</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-294.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبي كه پنجره شدم</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-293.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=پنجره align=textTop src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/2%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما چون دو دريچه روبه‌روي هم&lt;BR&gt;آگاه ز هر بگو مگوي هم&lt;BR&gt;هر روز سلام و پرسش و خنده&lt;BR&gt;هر روز قرار روز آينده&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;مهدي اخوان ثالث&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;اي كاش درختي باشم&lt;BR&gt;تا همه‌ي تنهايان&lt;BR&gt;از من پنجره‌اي كنند&lt;BR&gt;و تماشا كنند در من&lt;BR&gt;كاهش دلتنگي‌شان را&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;سلمان هراتي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديشب بالاخره پنجره‌اي شدم؛ روبه‌روي پنجره‌اي.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا نه تنها هر وقت آدم‌ها دل‌تنگ مي‌شوند از من به دست‌نخورده‌ترين قسمت آسمان مي‌نگرند، خودم هم هميشه به پنجره‌ي رو‌به‌رويي نگاه مي‌كنم؛ آن‌جا كه، قاب تصويرهاي متحركي است از يك خوشبختي مزدحم. و قوي‌ترين چشم‌ها توان رصدشان نيست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ديشب به چشم خود ديدم هزاران نيلوفري را كه روي شانه‌هاي شادي‌ام روييدند و از همين پنجره به دنبال ستاره‌هاي دنباله‌دارشان رفتند. و عطرشان به مشام هيچ كسي جز من نمي‌رسيد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ديشب آموختم همانطور كه عشق از نگاه آغاز مي‌شود و با كلام و واژه ادامه مي‌يابد، وقتي به اوج برسد و خالص شود، دوباره نگاه مي‌شود... پنجره مي‌شود... آن هم روبه‌روي پنجره‌اي.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 12:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=293</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-293.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يحيى عباس السماوى؛ معرفي يك شاعر عراقي</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-292.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;يحيي عباس السماوي&quot; align=textTop src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/%D9%8A%D8%AD%D9%8A%D9%8A-%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%8A.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يحيى عباس السماوى كه سال 1949 در شهر سماوه در جنوب عراق متولد شده، داراى ليسانس ادبيات عرب از دانشگاه مستنصريه بغداد است. او مدتي در عراق و عربستان سعودى به عنوان سردبير چند نشريه ادبى مشغول فعاليت بوده است و اكنون نيز مقيم استراليا است.&lt;BR&gt;السماوى كه 9 مجموعه شعر منتشر كرده، برنده چند جايزه در جشنواره‌هاى ادبي نظير جايزه مؤسسه بابطين شده است.&lt;BR&gt;اين شاعر مهاجر، كه از شاگردان محمد مهدى الجواهرى، شاعر سرشناس جهان عرب است،  درباره‌ي خودش و بقيه‌ي شاعران عرب مي‌گويد: اديبان و شاعران عرب همواره در معرض خفقان، سركوب و سانسور قراردارند؛ آنها در زادگاهشان و شهرشان در تبعيد به سر مي‌برند. كشورهاى عربى كه از نظر سياسى سرخورده و شكست خورده‌اند بديهى است از نظر ادبى و فرهنگى دچار عقب‌ماندگى باشند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دوست عزيزم، سمير ارشدي، مثل هميشه لطف كرده و چند شعر از يحيى عباس السماوى را براي گوراب ترجمه كرده كه در پي مي‌خوانيد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جنون قلب من&lt;BR&gt;بهترين گواه&lt;BR&gt;بر سالم بودن عقل من است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دهانم&lt;BR&gt;قلمى است&lt;BR&gt;كه توان نوشتن ندارد&lt;BR&gt;مگر&lt;BR&gt;بر دفتر لب‌هايت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو آفتاب نيستى&lt;BR&gt;من هم&lt;BR&gt;گل آفتاب گردان،&lt;BR&gt;پس چرا&lt;BR&gt;قلب من&lt;BR&gt;فقط به سوى تو روى مى‌آورد؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 16:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=292</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-292.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زير گنبد اوكتوگون</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-291.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;گنبد شيشه‌اي بازارچه‌ي اوكتوگون&quot; align=textTop src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/Zagreb.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سرش رو بالا گرفت و به گنبد شيشه‌اي و با عظمت اوكتوگون* نگاه ‌كرد و از خوشحالي جستي زد و گفت راست مي‌گفتي مصطفا، از اين سقف، عشق چكه مي‌كنه، چكه كه چه عرض كنم، داره شر شر مي‌كنه! &lt;BR&gt;يواشكي رفتم پشتش وايسادم و با دو دستم جلوي چشم‌هاش رو گرفتم و گفتم زود باش، آخرين رنگي كه ديدي چي بود؟ &lt;BR&gt;گفت وا! اين چه سؤاليه ديگه مصطفا؟! باز چرت و پرت پرسيدي؟ &lt;BR&gt;گفتم سعي كن بگي، خيلي برام مهمه.&lt;BR&gt;گفت چرا مهمه؟&lt;BR&gt;گفتم مي‌خوام به همون رنگ واست از همين بازارچه يه چيز بخرم يادگاري.&lt;BR&gt;گفت آخه زير اين طاق از بس رنگارنگه آدم قاطي مي‌كنه، حتا يادش مي‌ره رنگ واقعي پوست خودش چي بود. اصلن جفت‌‌مون انگار تو يه تابلوي رئال قرن نوزدهمي داريم قدم مي‌زنيم... دستت رو بردار لطفن!&lt;BR&gt;گفتم به يه شرطي! &lt;BR&gt;گفت چي؟ &lt;BR&gt;گفتم وقتي دوباره اين همه رنگ رو ديدي، وقتي دوباره از نور خيس شدي، يادت باشه كه من به اندازه‌ي تمام اونا دوست دارم، اصلن عشق من مثل نور خورشيد پشت اين سقفه كه برات طيف‌هاش رو رو كرده. اين‌ همه گفتم بياييم اين‌جا تا نورهاي نامرئي عشقم رو نشون بدم. &lt;BR&gt;گفت لوس نشو مصطفا، فعلن كه كورم كردي، خواهش مي‌كنم دستت رو بردار... &lt;BR&gt;گفتم بر مي‌دارم، اما بازم دارم مي‌گم، وقتي چشم‌هات رو باز كردي، يادت باشه اولين رنگي كه ديدي، تا آخريش، همه‌شون واژه‌هاي عشق منند كه حالا رفتن تو هوا دارن بهت مي‌تابن. باشه؟ يادت مي‌مونه؟ يادت مي‌مونه كه همه‌ي اينا شعرهايي‌اند كه من تا حالا برات مي‌خوندم؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دستم رو برداشتم. اما او بر خلاف تصورم، به جاي اين‌كه دوباره به سقف نگاه كنه، برگشت رو كرد به من و به چشم‌هام خيره شد؛ من هم به چشم‌هاش. لبخندی زد و گفت دوست دارم حالا من از تو بپرسم تو چه رنگي رو مي‌بيني، البته من مثل تو كورت نمي‌كنم! &lt;BR&gt;همون لحظه صداي خوردن قطره‌ها آب به گنبد شيشه‌اي و با عظمت اوكتوگون بلند شد؛ انگار بارون گرفته بود. گفتم من تو چشم‌هات رنگ خاصي نمي‌بينم!&lt;BR&gt;گفت واقعن؟&lt;BR&gt;گفتم آره، چشم‌هات اوج سمفوني رنگ‌هاست. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=1&gt;* اوكتوگون نام بازارچه‌اي قديمي در مركز زاگرب است.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 15:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=291</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-291.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستت دارم</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-290.aspx</link>
<description>دوستت دارم،&lt;BR&gt;                 آرام &lt;BR&gt;                     آرام&lt;BR&gt;‌                         عميق مي‌شود&lt;BR&gt;و من&lt;BR&gt;        قطره&lt;BR&gt;        قطره‌&lt;BR&gt;                درياتر.</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 05:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=290</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-290.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب‌ماندگي</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-289.aspx</link>
<description>جهان، مهمان‌خانه‌اي است&lt;BR&gt;كه تو&lt;BR&gt;براي خوردن صبحانه&lt;BR&gt;                     دير پا شده‌اي.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 09:09:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=289</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-289.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
