<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گوراب | یادداشت‌های مصطفا خلجی</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 14:39:45 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مهدي سحابي جلاد نبود!</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مهدي سحابي ديروز در غربت درگذشت. نمي‌خواهم درباره‌اش چيزي بنويسم؛ فقط گفت‌وگويم را با او بازنشر مي‌كنم كه سال 1383 با كمك دوست عزيزم &lt;A href=&quot;http://faraji51.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;محسن فرجي&lt;/A&gt; انجام شد و در روزنامه‌ي انتخاب به چاپ رسيد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=5&gt;من جلاد نيستم!&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;اشاره:&lt;/B&gt; نام مهدي سحابي با «مارسل پروست» گره خورده است. اما در اين گفت‌وگو ما از وي هيچ نشاني از پروست نگرفته‌ايم؛ چرا كه سحابي آنقدر ترجمه‌هاي متعدد و متنوع از نويسندگان ديگر در كارنامه‌اش انباشته است كه مي‌شد از منظري ديگر با او به بحث نشست. به همين دليل سحابي در اينجا درباره همه چيز صحبت كرده است، جز مارسل پروست. &lt;BR&gt;اين مترجم، تاكنون آثاري را از نويسندگان بزرگ جهان همچون «گوستاوفلوبر»، «سيمون دوبووار»، «ايتالو كالوينو» و «كارلوس فوئنتس» به فارسي بازگردان كرده است. ضمن اين كه ترجمه تعداد قابل ملاحظه‌اي ‌آثار غير داستاني و نيز تأليف دو رمان و يك مجموعه داستان، بخش ديگري از كوشش‌هاي مدام و بي‌وقفه مهدي سحابي است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;با توجه به اين كه شما كتاب «مونته ديديو، كوه خدا» اثر «اري دلوكا» را به فارسي ترجمه كرده‌ايد، چقدر اين موضوع را جزو وظايف يك مترجم مي‌دانيد كه نويسندگان ناشناس را به مخاطبانش معرفي كند؟ &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;به وظيفه، به تعبير تحميلي و دستوري‌اش معتقد نيستم. حتا به وظيفه از ديدگاه سنگين اندرز و ارشاد؛ چون معتقدم كار ما، ترجمه، يك سرش به كار هنري وصل است و كار هنري اصل و جوهر‌ه‌اش آزادي است، آزادي خلاقيت. اما به عنوان وظيفه‌اي كه هر كس براي خودش تعيين مي‌كند، به خصوص از ديدگاه حرفه‌اي، بله، يكي از محركه‌هايي كه مي‌تواند براي هر مترجمي وجود داشته باشد و من خودم تقريبا هميشه داشته‌ام، جست و جوي نويسندگان خوب ناشناس و معرفي آنهاست. ترجمه نويسندگان ناشناخته يكي از معدود فرصت‌هاي نوآوري است كه در اختيار مترجم است. چون در غير اينصورت به دليل لزوم پيروي‌اش از مولف اغلب پيش مي‌آيد كه هيچ فرصت نوآوري نداشته باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آيا اين كار چنين ضرورتي را با خود به دنبال نمي‌آورد كه براي شناخت بيشتر نويسنده، آثار ديگرش را هم ترجمه كنيد؟&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;مسئله مهم، مسئله وقت و توان محدود آدم است. كاش مي‌شد از هر نويسنده‌اي چه ناشناس و چه شناخته شده، همه‌‌آثارش را ترجمه كرد. اما اين در عمل محال است. گو اين كه چندان ضرورتي هم در كار نيست. شايد همه آثار يك نويسنده فرضي آن قدر خوب و مهم نباشند كه به ترجمه بيارزد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بيشتر ترجمه‌هاي شما از زبان فرانسه است. با توجه به اين كه به زبان ايتاليايي هم تسلط داريد، چرا كمتر به سمت نويسندگان اين زبان رفته‌ايد؟&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;هيچ وقت كتاب‌هايم را نشمرده‌ايم تا ببينم از كدام زبان (فرانسه، ايتاليايي و انگليسي) بيشتر ترجمه كرده‌ام. در هر صورت همين طور سرانگشتي، گمان نمي‌كنم كه در تعدادشان تفاوت خيلي زيادي وجود داشته باشد. تعداد كتاب‌هاي ايتاليايي و انگليسي‌ام كم نيست. در هر حال، اگر گفته شما درست باشد كاملا تصادفي است. اين هم هست كه يك قلم از عنوان‌هاي ترجمه‌ام از فرانسه هشت جلد كتاب پروست بوده كه رقم فرانسه‌ها را زياد كرده اتفاقا در حالي كه نويسنده‌هاي تازه و معاصر ايتاليايي برايم خيلي جذابند كشش خيلي زيادي به نويسنده‌هاي امروزي فرانسه زبان ندارم، خيلي بي‌رودربايستي بايد بگويم كه جزو بهترين نويسنده‌هاي اين دوره نيستند! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;در ميان ترجمه‌هاي شما آثار داستاني و غيرداستاني مثل كتاب‌هاي مجموعه سبك‌هاي ادبي ديده مي‌شود. ترجمه اين دو نوع كتاب، ماهيتا چه تفاوتي با يكديگر دارند؟ آيا مي‌توان گفت ترجمه يكي از ديگريي دشوارتر است؟&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;البته تعداد كتاب‌هاي غير داستاني‌ام نسبتا كم است. گرايش غالب من بيشتر ترجمه رمان بوده. البته تفاوت‌هاي مشخصي ميان ترجمه انواع كتاب، داستان نقد، تاريخ، سياست و ... وجود دارد كه به نظر من ترجمه داستان از همه مشكل‌تر و ترجمه متون سياسي از همه آسان‌تر است. ترجمه كتاب‌هايي از نوع نقد ادبي هم، در كنار آثار فلسفي، جزو مشكل‌هاست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تاليف دو رمان در كارنامه شما ديده مي‌شود. آيا اگر دغدغه ترجمه در كار نبود، ما صرفاً با سحابي نويسنده روبه‌رو بوديم؟ به عبارتي، آيا ترجمه سدي بر سر راه نوشتن شما بوده است؟&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;مقدمتن، امروزها كتاب سومي هم از من منتشر شده، مجموعه 10 داستان كوتاه است به اسم «خيابان مارگوتا، شماره 110» كه نشر مركز انتشار داده. اما اين كه مي‌گوييد دغدغه ترجمه ممكن است مانع وجود «سحابي صرفا نويسنده» شده باشد به اين صورت نيست، چون اجباري نبوده و انتخاب شخصي مرا بيشتر به طرف ترجمه كشانده بوده. در اوايل كار، شايد از جمله به اين دليل ساده كه در شرايط كلي، معاش يك مترجم حرفه‌اي كمي آسان‌تر از گذران يك نويسنده حرفه‌اي است، اما از اين كه بگذريم نوشتن هميشه يكي از گرايش‌هاي اصلي بوده است و از كجا معلوم، شايد انشاء‌الله در آينده با «سحابي فقط نويسنده» هم رو به رو باشيم!‌ گفتم كه همه اينها بحث انتخاب شخصي است و من همچون انتخابي را منتفي نمي‌دانم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;گاهي اوقات ترجمه‌هايي از مترجمان ديگر ديده مي‌شود كه چندان قوي نيست. مثلا بعضي ترجمه‌ها از آثار كالوينو. آيا شما اين ضرورت را احساس نمي‌كنيد كه به ترجمه دوباره اين آثار بپردازيد.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;به اين سئوال از دو جنبه مي‌شود جواب داد. اول، همان جنبه وقت و توان است، كه چه طور مي‌شود به فرض بد بودن اين يا آن ترجمه موجود، ترجمه ديگري از آن انجام داد. اغلب فراموش مي‌كنيم كه ترجمه كار بسيار وقت‌گيري است. گاهي كتاب كه خواننده راحت و سريع، «مثل آب خوردن»، سه چهار روزه مي‌خواند و تمام مي‌كند حاصل ده ماه، يك سال كار سنگين تمام وقت است. بنابراين، چنين توقعي را نمي‌شود از يك فرد داشت ... اما جنبه دوم، راستش، من با همه تاسفي كه از ديدن يك ترجمه بد دارم، با همه اطميناني كه وجدانا به صحت و امانت و خوبي ترجمه‌هاي خودم دارم، هيچ وقت راضي نشده‌ام كه خودم را در جايگاه داور كار كسان ديگر قرار بدهم، هيچ وقت به طور عمدي و به نيت داوري ترجمه‌هاي ديگران را بررسي و مقابله نكرده‌ام تا به فرض داشتن وقت و انگيزه‌اي كه از آن حرف مي‌زنيد مساله ترجمه دوباره يك اثر بد را براي خودم مطرح كنم. مي‌دانم كه ترجمه بد خيلي زياد است. ترجمه وحشتناك هم (بعضي وقت‌ها از طرف حتي برخي اساتيد!) كم نيست، اما من هيچ وقت خودم را در موضع داور قرار نداده‌ام، تا چه رسد در موضع جلاد! چون ترجمه‌ اثري با نيت جانشين كردنش در جاي يك ترجمه بد در عمق يك كمي جلادي هست! چه بخواهيم چه نخواهيم از موضع حق به جانبي است و جق به جانبي هميشه براي من يك احساس مذموم بوده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;در مجموع چه عوامل و دلايلي، انتخاب شما از يك اثر براي ترجمه را شكل مي‌دهد؟&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;اولين و گاهي تنها ملاك من براي انتخاب اثري براي ترجمه، پسند شخصي خودم بوده. غير از يك كتاب فني سفارشي و يك كتاب كم فايده مهجور كه انتخابش حاصل عجله بود، همه كتاب‌ها را خودم انتخاب و ترجمه كرده‌ام و تازه آن كتاب سفارشي هم درباره بحثي در باستان‌شناسي بود كه خيلي دوست داشتم و دارم. البته، گاهي كتاب‌هايي دنبال كتاب ديگري مي‌آيند، مثل وقتي كه كتاب تازه‌اي را از نويسنده‌اي كه اثر قبلي‌اش را خيلي دوست داشته و ترجمه كرده‌ايد تقريبا «نديد» شروع مي‌كنيد و اغلب هم معلوم مي‌شود كه انتخاب درستي بوده. يا كتابي را صرفا براي كامل كردن شناخت نويسنده‌اي ترجمه مي‌كنيد، كاري كه من با كتاب «خوشي‌ها و روزها»‌ي مارسل پروست، در خلال ترجمه كتاب اصلي‌اش كردم. از اين گذشته، يكي از انگيزه‌هيا هميشگي من در انتخاب كتابي براي ترجمه تازگي و ناشناختگي خودش و نويسنده‌اش بوده بخش عمده كتاب‌هايي كه من ترجمه كرده‌ام از آدم‌هاي ناشناخته، يا آثار ناشناخته آدم‌هاي سرشناس بوده مهم‌ترين موردش كتاب «همه مي‌ميرند» سيمون دوبووار. حتي كتاب «در جست‌وجوي زمان از دست رفته» هم در عمل اثر ناشناخته يك آدم سرشناس بود، كتابي بود كه همه حرفش را مي‌زدند اما از خودش چندان شناختي نداشتند. حتي كتاب بسيار مهم «تربيت احساسات» فلوبر هم يك كتاب كاملا ناشناس مهجور بود و زير سايه «مادام بوواري» گم مانده بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;تاكنون، ترجمه‌هايي كه توسط شما صورت گرفته، چه اندازه مورد نقد  و بررسي قرار گرفته است؟&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;در مجموع، به ندرست ديده‌ام كه درباره كتاب‌هايم نقدي جايي نوشته شود كه البته، گذشته از برخي استثناها، اين يك پديده عمومي است و به من يكي محدود نمي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;كلا وضعيت مقوله‌اي به نام نقد ترجمه را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;گفتن اين كه ما اصلا چيزي به اسم نقد ادبي نداريم از فرط تكرار به صورت كليشه درآمده، بنابراين بهتر است چيزي نگويم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;در ميان ترجمه‌هاي شما از نويسندگان فرانسوي، بيشتر به داستان نويسان كلاسيك بر مي خوريم. چرا كمتر به سراغ نويسندگان معاصر فرانسه مي‌رويد؟&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;خودم دليل خاصي نمي‌بينم، همان طور كه عرض كردم انتخاب‌هايم صرفا بر مبناي سليقه شخصي است. اين هم هست كه بعضي از كتاب‌ها آنقدر مهم يا حذاب يا حياتي يا ... هستند كه به تعبيري آنها مترجم را انتخاب مي‌كنند، مثل «جست و جو»ي مارسل پروست و «تربيت احساسات» فلوبر. بعد هم دوباره تاكيد كنم كه ترجمه كار بسيار وقت گيري است و در نتيجه، در ميان ده بيست كتابي كه من از فرانسه ترجمه كرده باشم نمي‌شود الزاما دنبال يك مسير خيلي مشخص و مدون گشت. در نهايت، البته اين هست كه آثار نويسندگان امروزي فرانسه به قول شما غير كلاسيك‌ها، خيلي مرا نمي گيرد، كم‌تر كتاب امروزي فرانسوي ديده‌ام كه با من رابطه گرمي برقرار كند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;آيا ترجمه با واسطه انجام داده‌ايد؟ و اصولا درباره ترجمه با واسطه چه نظري داريد؟&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;بله، سه چهار كتاب هستند كه من آنها را از غير زبان اصلي‌شان ترجمه كرده‌ام چون آن زبان‌ها را بلد نبوده‌ام، از جمله مزدك كه از زبان روسي بود و ديگر كتاب بسيار بسيار زيباي كارلوس فوئنتس: «مرگ ارتيميو كروز». درباره آنچه شما ترجمه با واسطه مي‌ناميد البته هميشه بحث هست، در اغلب موارد مي‌توان مدعي شد كه در هر ترجمه‌اي متن اصلي كمي افت مي‌كند، در نتيجه در هر گذاري از يك زبان به زبان ديگر اين افت بيشتر مي‌شود. در مورد آثار كم اهميت‌تر شايد اين افت بسيار كم و قابل اغماض باشد اما آثار مهم نه، تا حد امكان بايد از زبان اصلي ترجمه شوند. اما اين حد امكان هم خودش براي خودش مهم است، چند نفر را مي‌شناسيد كه زبان چيني، آلبانيايي، سوئدي يا هندي بلد باشند؟ در حالي كه زبان‌هاي رايج، نه فقط در ايران خودمان، سه چهار تا بيشتر نيستند. خلاصه اين كه، ترجمه با واسطه با همه اما و اگرها شايد در نهايت ناگزير باشد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 14:39:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنیس لی؛ راوي جنگ‌هاي داخلي كره جنوبي</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-286.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;جنیس لی&quot; src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/%D8%AC%D9%86%D9%8A%D8%B3-%D9%83%D9%8A.-%D9%84%D9%8A%D8%8C-%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%83%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%D9%8A.jpg&quot;&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«جنيس لي» با نگارش رمان پرفروش «معلم پيانو» به شهرتي جهاني رسيده است. اين كتاب با اين‌كه به 24 زبان برگردانده شده، اما هنوز به فارسي ترجمه نشده است. از اين نويسنده جوان كره جنوبي، فقط يك داستان به قلم اسدالله امرايي به فارسي ترجمه شده كه در كتاب «داستان‌هايي به زبان نامادري» منتشر شده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرتبط:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.janiceyklee.com/&quot; target=_blank&gt;سايت اينترنتي جنيس لي&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.morur.net/article.aspx?id=748&quot; target=_blank&gt;داستان «ژاپني ياد مي‌گيريم» نوشته‌ي جنيس لي&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8808170758&quot; target=_blank&gt;درباره كتاب «معلم پيانو»&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 11:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=286</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-286.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرید موهیچ؛ معرفي يك فيلسوف-شاعر بوسنيايي</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;فرید موهیچ&quot; src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/%D9%81%D8%B1-%D8%AF-%D9%85%D9%88%D9%87-%DA%86-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%8C.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سنگ، روی گور&lt;BR&gt;پرنده روی سنگ&lt;BR&gt;بالاتر از پرنده، آسمان&lt;BR&gt;در آسمان، خورشید&lt;BR&gt;در دل خورشید، آتشفشان&lt;BR&gt;در آتشفشان، آتش&lt;BR&gt;بالای آتش، خاک&lt;BR&gt;خاک، گور&lt;BR&gt;سنگ، روی گور&lt;BR&gt;و در سنگ، حکمت...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرید موهیچ 65 ساله، از همان فيلسوفان شاعر است؛ كه به نظر من فيلسوفان اصيل‌ترين شاعرانند. او كه كار اصلي‌اش تدريس و تحقيق فلسفه است، گاهي شعر مي‌گويد، و البته کوهنوردي هم مي‌كند و درباره‌ي آن مقالاتي نوشته است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;موهیچ سال 1943 میلادی در یکی از روستاهای جنگلی بوسنی به دنیا آمد و پس از تحصيل فلسفه، فعاليت‌ حرفه‌اي‌اش را از سال 1970 در يك مؤسسه‌ي پژوهشي در حوزه جامعه‌شناسي در شهر اسكوپيه پايتخت مقدونيه آغاز كرد.  او سال 1974 به عنوان دستيار استاد در گروه فلسفه دانشگاه «کریل و متوخیا» منصوب شد و بعدها، از 1976تا 1980 به صورت تمام وقت در اين گروه، فلسفه درس داد و سال 1980 به مقام استادي دست يافت و تا امروز در اين دانشگاه  مشغول آموزش فلسفه است. موهیچ تاكنون با چند دانشگاه‌ معتبر جهان، مثل فلوريدا و سوربن همكاري كرده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او در حوزه‌هاي گوناگون فلسفي نظير انسان‌شناسي، زيبايي‌شناسي و فلسفه سياسي مطالعه و پژوهش كرده و حدود 20 كتاب به چاپ رسانده است، كه از آن جمله مي‌توان به «متدهاي نقد» و «زبان فلسفه» اشاره كرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين فيلسوف-شاعر، سه مجموعه شعر منتشر شده هم دارد كه «سيگاركشيدن از پايان رؤيا»، «صد پله بالاتر» و «فالكو پريگينوس» نام دارند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بر اساس آن‌چه كه پایگاه تحلیلی - خبری ایران بالکان (ایربا)، درباره‌ي فرید موهیچ نوشته است، ویژگی شعر اين شاعر اهل بالكان، كه منطقه‌اي پرآشوب در سال‌هاي اخير بوده است، امید به زندگی آن هم در سخترین و تیره‌ترین روزگارهاست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او با علی عزت بگوویچ دوستی دیرینه‌ای داشت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iranbalkan.com/site/index.php?mod=article&amp;cat=%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C&amp;article=2783&quot; target=_blank&gt;سه شعر از موهیچ را با ترجمه‌ي داوود وفایی بخوانيد&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 07:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گشت‌وگذار با بوناونتورا در هزارتوي دانشكده</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;طرح جلد کتاب فلسفه‌ی بوناونتورا&quot; hspace=0 src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%AC%D9%84%D8%AF.png&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سال‌هايي كه من درس مي‌خواندم، دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه شهيد بهشتي، دانشكده‌ي عشاق بود؛ البته نه به خاطر درس‌هايي كه در آن آموخته مي‌شد، بلكه فرم قديمي و در عين حال زيبا و دلباز دانشكده، همه چيز را براي تفرج عاشقانه فراهم مي‌كرد. و من هم در همان سال‌ها عاشق شدم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دانشكده ادبيات، كه بيش از چهل سال از بنيادگذاري آن گذشته، به لحاظ قدمت ساخت، پس از دانشكده معماري، دومين دانشكده‌ي اين دانشگاه است و به لحاظ وسعت، بزرگ‌ترين آنان؛ و يادم است كه همان‌ سال‌ها، اغلب كساني كه براي اولين بار وارد ساختمان مربع شكل آن مي‌شدند، در راه‌روهاي پيچ در پيچش گم مي‌شدند و راه خروج را از ديگران مي‌پرسيدند. با اين حال دانشكده ادبيات دانشگاه شهيد بهشتي را با سرسراهاي بزرگش مي‌شناختند كه در سه طبقه روي هم قرار گرفته‌ بود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گرچه چند بار سعي كردند با جداسازي و گذاشتن درهاي شيشه‌اي وسط راه‌روها از ابهت و بزرگي اين دانشكده بكاهند، اما عظمت دانشكده ادبيات آن‌چنان قرص و محكم و پا بر جا بود كه اين كارها راه به جايي نمي‌برد. انگار تاريخ آن دانشكده مانع بود؛ بالاخره در آن دانشكده آدم‌هاي بزرگي درس‌خوانده بودند و مهم‌تر از آن، آدم‌هاي بزرگ‌تري درس داده بودند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دانشكده ادبيات،‌ تنها دانشكده دانشگاه بود كه وسطش حياط بزرگي داشت؛ با حوضي وسطش و باغچه‌هايي اطراف حوضش. يكي از درهاي اين حياط دقيقن در راه‌روي گروه فرانسه باز مي‌شد و كنار اين در، يك آبدارخانه بود كه «مرندي»، آبدارچي‌اش، به بچه‌ها حال مي‌داد و قانون را زير پا مي‌گذاشت و علاوه بر چاي، سيگار مي‌فروخت. و به‌تر بود –اگر نگويم سفارش مي‌شد- براي كشيدن سيگار مي‌رفتيم در محوطه‌ي باز همين حياط وسطي دانشكده. اما اغلب حق ديگران را رعايت نمي‌كرديم و در راه‌روهاي مسقف دود سيگارهايمان را به هوا مي‌فرستاديم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر آن‌سال‌ها، از بچه‌ها مي‌پرسيدي، چه چيز دانشكده برايشان جذاب است، به من كه مي‌رسيدي، حتمن جوابت مي‌دادم حياط  وسط دانشكده. چون به نظر من، اين ويژگي منحصر به فرد بود، كه دانشكده ادبيات را خوشگل‌تر و باصفاتر كرده بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                                                ***&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همه‌ي اين‌ چيزهايي كه نوشتم، يكهو يادم آمد؛ آن هم وقتي خبر موفقيت يكي از بچه‌هاي آن دوران را شنيدم؛ هم‌دانشكده‌اي‌هايي كه اكنون هر كدام‌شان يك جاي اين جهانند و هر كسي مشغول به كاري.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يادم مي‌آيد يك روز كلاسم تمام شده بود و يكي از هم‌كلاسي‌ها برايم از همان آقاي «مرندي» چاي گرفته بود و وارد حياط وسطي دانشكده شديم. ديدم يكي بلندبلند دارد حرف مي‌زند و چند نفر را دور خودش جمع كرده. به حرف‌هاش دقت كردم ديدم چيزي ازش نمي‌فهمم، چون چيزي از فلسفه حالي‌ام نمي‌شد؛ درست مثل الان. آن پسر كسي نبود جز اكبر حبيب‌اللهي. البته اسمش را مدتي بعد از خودش شنيدم و مدتي بعدترش هم دوستي‌مان بيش‌تر شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از آن روزها، سال‌ها مي‌گذرد و اكبر از يك دانشجوي فلسفه به يك محقق فلسفه ارتقا يافته و با مدرك دكترايي كه مي‌گيرد به زودي استاد فلسفه همان دانشكده خواهد شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اكبر حبيب‌اللهي متولد 1356 در نجف‌آباد اصفهان است. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و متوسطه‌اش را در همان شهر گذراند و پس از اخذ کارشناسی در رشته فلسفه از دانشگاه اصفهان، سال 1380 وارد دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه شهيد بهشتي شد و تحصیلات کارشناسی ارشد را در همان رشته فلسفه آغاز كرد و سال 1383 از دانشگاه شهید بهشتی فارغ‌التحصیل شد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حبيب‌اللهي سال 1385 با رتبه اول در آزمون دکترای فلسفه، گرایش فلسفه یونان و قرون وسطی پذیرفته شد و در حوزه تخصصی فلسفه قرون وسطا به ویژه قرون دوازده و سیزده میلادی مطالعاتش را پيگيري كرد. اولین نوشته اين دوست خوبم، كتابي با نام «فلسفه‌ي بوناونتورا» است و اکنون هم درباره‌ي آراء و افکار برناردوس سیلوستریس، یکی از اندیشمندان قرن دوازدهم میلادی، تحقيق مي‌كند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اكبر با اولين كتابش توانست مورد توجه قرار بگيرد و در بخش فلسفه‌ي جايزه‌ي كتاب فصل بهار 1388 شايسته تقدير شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كتاب «فلسفه بوناونتورا» را انتشارات حكمت در 259 صفحه‌، و با قيمت 4400 تومان، بهار امسال روانه‌ي بازار كتاب كرده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرتبط:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://hekmat-ins.com/news.aspx?newsid=1382&quot; target=_blank&gt;گفت‌وگو با اكبر حبيب‌اللهي، مؤلف كتاب فلسفه‌ي بوناونتورا&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://isphilosophy.blogfa.com/post-817.aspx&quot; target=_blank&gt;بوناونتورا و فلسفه اسلامی؛ يادداشتي از اكبر حبيب‌اللهي&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.bookcity.org/news-173.aspx&quot; target=_blank&gt;درباره‌ی هنرنمایی بوناونتورا نوشته اكبر حبيب‌اللهي&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 16:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو شعر از علي‌محمد مؤدب درباره‌ي فاحشه و مرده‌شور</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;علي‌محمد مؤدب&quot; src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/%D8%B9%D9%84%D9%8A-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A8.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ميان غصه‌ي هر روزه‌ي دو تا نان؛ بوق!&lt;BR&gt;و ترس و رد شدن از خطوط با آن بوق!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دوباره فكر و خيالات جورواجورش&lt;BR&gt;دوباره گيج شدن در شب خيابان، بوق!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چه كار مي‌كني آخر؟! تو- يك زن تنها-&lt;BR&gt;و اين جماعت آدم‌نماي انسان! (بوق!)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دوباره تب كه كند كودك تو مي‌بيني&lt;BR&gt;هزار جور دعا، بي‌دوا و درمان: بوق!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و باز آخر ماه و اجاره‌خانه و فحش&lt;BR&gt;وهرچه هم كه بگويي كه رحم، وجدان، بوق!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و خانواده چه؟! شوهري كه تزريقي است&lt;BR&gt;پدر كه مرده و مادر كه رفته زندان، بوق!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كشيده روسري‌اش را عقب، جلوتر رفت&lt;BR&gt;و فكر كرد به روز عذاب و ايمان، بوق!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و بعد برّه شد و رام شد و قرباني&lt;BR&gt;به برق‌خنده‌ي يك گرگ پشت فرمان، بوق!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شسته هزار و نهصد و دو مرده، مرده‌شور&lt;BR&gt;نان حلال زحمت خود خورده مرده‌شور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يك زخم زشت، گوشه چشمش نشسته است&lt;BR&gt;از كودكي مدام بد آورده مرده‌شور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر روز چند مرده، جوانمرگ، ديده است&lt;BR&gt;در حسرت جواني‌اش افسرده مرده‌شور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گاهي نبوده مرده و بر روي تخت غسل&lt;BR&gt;خوابش به فكر زندگي‌اش برده مرده‌شور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يك روز گل گرفته براي زني عزيز&lt;BR&gt;و بعد گر گرفته و پژمرده مرده‌شور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين بار جالب است دويي سه نمي‌شود&lt;BR&gt;افسانه نيست، سه نشده، مرده مرده‌شور&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازديد از كاخ سخن فارسي با پرده‌هاي تاجيكي</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;رستم و سهراب&quot; align=textTop src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%88-%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به پيش جهاندار پيمان کنيم&lt;BR&gt;دل از جنگ جستن پشيمان کنيم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بمان تا کسي ديگر آيد به رزم&lt;BR&gt;تو با من مباز و بياراي بزم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دل من همي با تو مهر آورد&lt;BR&gt;همي آب شرمم به چهر آورد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همانا که داري ز گردان نژاد&lt;BR&gt;کني پيش من گوهر خويش باد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;براي ما ايرانيان، كه ياد نگرفته‌ايم به زبان‌مان افتخار كنيم، كافي است بشنويم يك غيرايراني به زبان فارسي حرف مي‌زند، شعر مي‌خواند و عشق مي‌ورزد، آن وقت در مي‌يابيم كاخ سخن فارسي چه‌قدر گسترده و عظيم است؛ كاخي كه بزرگ‌ترين معمار آن كسي نيست جز فردوسي.&lt;BR&gt;ديشب براي مني كه به تاجيكستان نرفته‌ام فرصت خوبي بود تا يك ساعت و نيم اشعار فارسي را با لهجه‌ي تاجيكي گوش كنم.&lt;BR&gt;يك گروه از تاجيكستان، نمایش «رستم و سهراب» را به مدت 10شب، از سوم تا دوازدهم آبان، در تالار قشقایی مجموعه‌ي تئاتر شهر تهران روي صحنه برده‌اند. من ديشب به تماشاي اين تئاتر رفتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مهم‌ترين تفاوت اين تئاتر با ديگر نمايش‌هايي كه درباره رستم و سهراب اجرا شده است، تأثيرپذيري اين نمايش از فرهنگ تاجيكي است، و فقط لهجه‌ي تاجيكي بازيگران نيست كه تماشاگر را متوجه كند دارد تئاتري تاجيكي مي‌بيند.&lt;BR&gt;«سلطان عثمانف»، نويسنده و کارگردان تاجيك اين نمايش، در خلال روايت داستان رستم و سهراب، آداب و رسوم تاجيكي را به خوبي به نمايش گذاشته است؛ مثل پيوند رستم و تهمينه كه به سبك تاجيكي برگزار شده و سوگواري رستم بر پيكر سهراب، كه كاملن تاجيكي است.&lt;BR&gt;نمایش تاجيكي «رستم و سهراب» در بیست و هفتمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر هم به صحنه رفته و جوایز اثر برگزیده جشنواره و بهترین بازیگر مرد را از آن خود کرده بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 13:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره‌ي «كيم بارنز»، برنده‌ي جايزه‌ي انجمن قلم آمريكا</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;كيم بارنز&quot; align=textTop src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/%D9%83%D9%8A%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%B2.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امسال «كيم بارنز» توانست با رمان «شهري كه خانه‌ام بود» جايزه‌ي انجمن قلم آمريكا را از آن خود كند. اين جايزه كه 1977 تأسيس شده، هر سال در بخش‌هاي مختلف به نويسندگان اهدا مي‌شود. امسال «بارنز» برنده‌ي جايزه‌ي بخش ادبيات شده است.  &lt;BR&gt;بارنر درباره‌ي اين رمان مي‌گويد: نمي‌توانم بگويم كه براي اين كتاب زحمت بيشتري كشيدم يا آن را بهتر نوشته‌ام. من براي نوشتن آن دلم را به دريا زدم و به جست‌وجو پرداختم. زياد فكر كردم. اولين چيزي كه كمك مي‌كند تا شما با ذهن ديگران ارتباط برقرار كنيد شناور شدن در افكار و انديشه‌هاست. اين كتاب اين فرصت را براي من فراهم كرد تا بيش از گذشته فكر كنم و بيش از پيش خلاق باشم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كيم بارنز، نويسنده و مقاله‌نويس، سال 1958 در شهر آيداهو ايالات متحده آمريكا متولد شد. او در آيداهو كنار پدر و مادرش بزرگ شد و تحصيلات مقدماتي را در مدرسه لويستون در دهه‌ي 1970 گذراند.&lt;BR&gt;بارنز سال‌ها به عنوان نويسنده به ويژه در حوزه‌ي ادبيات داستاني و خاطره‌نويسي قلم زده و مقالات متعددي را در حوزه‌هاي مختلف به رشته تحرير درآورده است. &lt;BR&gt;او سال 1997 به خاطر نگارش «سرزمين رام‌نشده» موفق شد تا آخرين مرحله‌ي جايزه‌ي ادبي پوليتزر راه پيدا كند. اين كتاب و كتاب « جهان گرسنه» در حوزه‌ي خاطره‌نويسي به رشته تحرير در آمده‌اند.&lt;BR&gt;از بارنز تا امروز چندين رمان نيز منتشر شده كه از ميان آنها مي‌توان به «يافتن كاروسو» و «شهري كه خانه‌ام بود» اشاره كرد. &lt;BR&gt;رمان «يافتن كاروسو» اولين رمان بارنز است كه با همكاري نشر «ماريان وودبوك» در سال 2003 منتشر شده است. دومين رمان وي «شهري كه خانه‌ام بود» نيز در سال 2008 توسط انتشارات «ناپف» منتشر شد.&lt;BR&gt;بارنز در طول سال‌ها فعاليت فرهنگي‌اش آثار ادبي متعددي را ويراستاري كرده است. «دايره زنان: آنتولوژي زنان نويسنده معاصر امريكا» و « فردا ببوس» از جمله‌ي آن‌هاست.&lt;BR&gt;اگر چه تعداد آثار اين نويسنده چندان زياد نيست، اما آثار او موجب شدند تا او جوايز متعددي از جمله جايزه ادبي بوشگارت، جايزه كلوب كتاب «پي‌پيربك» و جايزه ادبي قلم را از آن خود كند. &lt;BR&gt;كيم بارنز مدرك نويسندگي خلاق خود را از دانشگاه مونتانا در آمريكا دريافت كرده و در سال 1995 از اين دانشگاه فارغ‌التحصيل شده است. او چند سال بعد به عنوان مدرس همين رشته در دانشگاه‌هاي آمريكا مشغول به تدريس شد.&lt;BR&gt;بارنز در حال به همراه همسر و سه فرزندش در آيداهو زندگي مي‌كند. همسر وي روبرت ريگلي شاعر و روزنامه‌نگار است و با روزنامه‌هايي چون نيويوركر، آتلانتيك و بارو استريت همكاري مي‌كند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;* ممنون از &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://afarrokhi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;آمنه فرخی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt; بابت ترجمه‌ي اين متن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 09:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تيمور ترنج؛ شاعر خرمشهر</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;تيمور ترنج&quot; align=textTop src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/%D8%AA%D9%8A%D9%85%D9%88%D8%B1%20%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC%2001.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هزار آسمان ابري&lt;BR&gt;در چشمانم&lt;BR&gt;بيدار مي‌شوند&lt;BR&gt;هنگامي كه از دريچه‌ي خاطره‌هايم&lt;BR&gt;بر چشم‌اندازهاي تماشايي‌ات&lt;BR&gt;نگاه مي‌كنم.&lt;BR&gt;آه... اي شهر خفته در خاكستر&lt;BR&gt;آه... اي خرمشهر!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تيمور ترنج خرمشهري نبود؛ نه در خرمشهر زاده شد و نه در خرمشهر درگذشت، اما شاعر خرمشهر بود.&lt;BR&gt;ترنج سال 1333 در يكي از روستاهاي چهارمحال بختياري به دنيا آمد و 49 سال بعد، درست در روز تولدش در يكي از بيمارستان‌هاي شيراز با اين دنياي بي‌وفا خداحافظي كرد.&lt;BR&gt;تيمور وقتي دوساله بود، به همراه خانواده‌اش به خرمشهر آمد و پس از گذراندن بيست سال از كودكي و نوجواني و جواني‌اش در خرمشهر، سال 1355 براي تحصيل در دوره‌هاي زبان، برق و الكترونيك به آمريكا رفت. او دو سال بعد به خرمشهر بازگشت.&lt;BR&gt;تيمور ترنج همان‌طور كه خود گفته است، در ميان آوار به جاي مانده از كاشانه‌اش به جست‌وجوي ورق‌پاره‌هاي شعر و عكس‌هاي سوخته مي‌گشته است:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;«من بر سبزترين فرش زمين ساكن بودم. شهري به زيبايي عشق و به عطرآگيني بهار؛ شهري كه در زير رگبار بي‌امان سرب، چتر سبز نخل‌هايش را گم كرد. پس از سال‌ها درد و دوري و در به دري هم‌آواز با ديگران ياران شاعرم به شهر ويرانم بازگشتم و سوار بر اسب چوبين كودكي‌ام، خانه‌ام را يافتم. خانه‌اي كه تنها ساكن گريان آن عروسك دلتنگ دخترم بود كه با چشمان كوچك و شيشه‌اي دوردست‌ها را نگاه مي‌كرد و آمدن كسي را انتظار مي‌كشيد، تا گيسوان سوخته‌اش را به نوازش بنشيند. به سنگيني آوار تمام ديوارهاي فرو ريخته، بغض در گلويم نشست. آن شب در ميان جمع و در زير سقف آسمان پر ترك «خرمشهر» خواستم شعري بخوانم كه گريه امانم نداد. آن شعر چون من ناتمام خواهد ماند.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شايد تيمور ترنج بهترين راوي رنج و تجربه‌ي غم‌انگيز مردمان خرمشهر است؛ خرمشهري كه سال‌ها بوي خون مي‌داد و خونين‌شهر خوانده مي‌شد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بر دروازه‌هاي خونين‌شهر &lt;BR&gt;ايلچيان&lt;BR&gt;شمشيرهاي خون‌چكان را&lt;BR&gt;تكرار مي‌كنند.&lt;BR&gt;در پستوي تاريك‌خانه‌ها&lt;BR&gt;دختران&lt;BR&gt;مهتاب رخساره‌هاي‌شان را&lt;BR&gt;در خسوفي خوفناك&lt;BR&gt;انكار مي‌كنند.&lt;BR&gt;بر دروازه‌هاي خونين‌شهر&lt;BR&gt;ايلچيان&lt;BR&gt;سربداران را&lt;BR&gt;بر دار مي‌كنند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با خواندن شعرهاي ترنج، همان‌طور كه خرمشهر بر سر تمامي اهالي‌اش فرود آمد و آواره‌شان كرد، يكهو تمامي غم‌هاي عالم بر دل مي‌‌ريزد و خواننده مثل تك تك جنگزده‌هاي خرمشهر، پريشان و بي‌قرار مي‌شود و «مثل تمام شعرهاي ترنج گريه مي‌كند»:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در سراسر شهر&lt;BR&gt;جوانه‌هاي زخم&lt;BR&gt;شكفته‌اند&lt;BR&gt;مي‌ايستم&lt;BR&gt;و آوار عمر را&lt;BR&gt;مي‌گريم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ترنج، معني وطن را خوب مي‌شناخت، و معني گل‌هايي كه بوي وطن مي‌دهند:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شقايق خونيني&lt;BR&gt;در دلم مي‌رويد&lt;BR&gt;و گلويم را گلگون مي‌كند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تمام اشعار ترنج، خاطره‌ي گلي است كه در خرابه‌ي وطن روييده و تنها كاري كه از دستش بر مي‌آيد عطرآگين كردن نام سرزمين‌اش است:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر گل كه مي‌شكوفد&lt;BR&gt;نام تو را بر لب دارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تيمور ترنج، نه به خاطر كارش – كه در نيروي دريايي ارتش خدمت مي‌كرد – بلكه از آن‌جا كه شاعر بود، معني جنگ را خيلي بهتر از ديگران مي‌فهميد و بر خرابه‌هايش گريسته بود. و مگر مي‌شود خرمشهر را دوست داشت و بسيار نگريست؟ و با تمام سرخوردگي‌هاي پس از جنگ، اميد به بازسازي ويرانه‌ها و التيام زخم‌ها داشت:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بازگشته‌ايم&lt;BR&gt;هر هجاي اين دستان قلم‌شده&lt;BR&gt;يادآور نوازشي‌ست&lt;BR&gt;هر هجاي اين جمجمه‌هاي شكسته&lt;BR&gt;يادآور خاطره‌اي‌ست&lt;BR&gt;هر هجاي اين قلب‌هاي دريده&lt;BR&gt;يادآور عشقي‌ست&lt;BR&gt;هر هجاي اين لبان بر خاك ريخته&lt;BR&gt;يادآور سرودي‌ست.&lt;BR&gt;بازگشته‌ام&lt;BR&gt;تا اين زخمي را&lt;BR&gt;كه بر گرده‌ي خونين خاك‌مان نشانده‌اند&lt;BR&gt;التيام دهيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرتبط:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://gurab.blogfa.com/post-275.aspx&quot; target=_blank&gt;محمدعلي سپانلو؛ شاعر تهران&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://gurab.blogfa.com/post-278.aspx&quot; target=_blank&gt;محمد حقوقي؛ شاعر اصفهان&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://gurab.blogfa.com/post-279.aspx&quot; target=_blank&gt;بيژن نجدي؛ شاعر لاهيجان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 18:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بيژن نجدي؛ شاعر لاهيجان</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;بيژن نجدي&quot; align=textTop src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/%D8%A8%D9%8A%DA%98%D9%86-%D9%86%D8%AC%D8%AF%D9%8A.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یه حبه‌ی قند&lt;BR&gt;خودشو انداخت توی لیوان بلند و بلور&lt;BR&gt;باز شد&lt;BR&gt;ذره ذره تنش بوی چای گرفت&lt;BR&gt;چه صبح تلخ!&lt;BR&gt;چه صبح سوخته و سرد&lt;BR&gt;کنار لیوانی پر از باغ‌های چای&lt;BR&gt;و چقدر گریستیم من و تو&lt;BR&gt;در آنکارا&lt;BR&gt;توکیو&lt;BR&gt;هاید پارک مه گرفته لندن&lt;BR&gt;به خاطر لاهیجان.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مي‌گويند تمام واژه‌ها، صداها، رنگ‌ها و تصويرهای داستان‌ها و شعرهاي بيژن نجدی ته‌لهجه‌ی گيلکی دارد و طعم ماهي و بوي كلوچه‌ مي‌دهد. و اگر نبود لاهيجان و آب و هوا و طبيعتش، هيچ‌گاه با بيژن نجدي شاعر رو‌به‌رو نبوديم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دستي از من&lt;BR&gt;در آغوش آب&lt;BR&gt;دستي، دور گردن باران است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;البته لاهيجان فقط بر شكل آثار نجدي مؤثر نبوده است، و محتواي نوشته‌هاي اين شاعر را هم تحت تأثير قرار داده است. شايد بيژن نجدي بهترين نماينده‌ي طبيعت در شعر معاصر ايران باشد؛ شاعري كه تمام تلاشش پيوند انسان با طبيعت است و گسترش سبزي اين طبيعت:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به كوير خواهم رفت&lt;BR&gt;با سطلي از باران لاهيجان&lt;BR&gt;پيراهني سوغات خواهم برد&lt;BR&gt;از مخمل سبز برنج براي خواهرم شن‌زار&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گويي شعرهاي بيژن نجدي در هيچ‌ كجا جز لاهيجان نمي‌توانست «اتفاق» بيفتد. و سرزمين بي‌دريا او را مثل ماهي قرمز داخل تنگ، مردني مي‌كرد. گياهان گيلان، بيژن نجدي را براي زنده ماندن استتار كرده بود.&lt;BR&gt;اما حيف كه دير شناخته شد و زود از ميان رفت. بيژن نجدي وصيت كرده بود در شيخان لاهيجان به خاكش بسپرند؛ جايي كه شيخ زاهد گيلاني آرام گرفته است:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با خانه‌ها و خیابان‌‌ها&lt;BR&gt;کوچه‌ها و میدان‌هاش&lt;BR&gt;در آغوش من است لاهیجان&lt;BR&gt;ایستاده‌ام بر مزار شیخ زاهد گیلانی&lt;BR&gt;بوی باغ‌های چای را می‌مالم به تنم&lt;BR&gt;شاخه‌های درخت انار&lt;BR&gt;بر شانه‌های من است&lt;BR&gt;انگار برگ‌پوش شده‌ام&lt;BR&gt;در خرقه‌ای گیاهانه&lt;BR&gt;زنبیلی پر از پیله‌های ابریشم&lt;BR&gt;دور می‌شود بر استخوان کتف یک گیله مرد&lt;BR&gt;و پروانه‌ای در پیله‌ي من&lt;BR&gt;این شهر پیر می‌شود&lt;BR&gt;با رؤیای ابریشم&lt;BR&gt;استخر لاهیجان&lt;BR&gt;استخر و افسانه&lt;BR&gt;استخر و میعادگاه مرغابی عاشق&lt;BR&gt;ملحفه‌ای‌ست آبی و خیس&lt;BR&gt;روی تن برهنه مهتاب&lt;BR&gt;نبض کارخانه‌های برنج&lt;BR&gt;آهسته می‌زند روی مچ دست‌های من&lt;BR&gt;با همین دست‌هاست که می‌گویم&lt;BR&gt;- سلام همشهری&lt;BR&gt;و بوی کلوچه می‌دهد&lt;BR&gt;هر دهاني كه مي‌گويد: «علیک سلام»&lt;BR&gt;از خدا پنهان نیست&lt;BR&gt;چرا پنهانش کنم از تو&lt;BR&gt;آقا شیخ زاهد گیلانی!&lt;BR&gt;سیاهپوش قهوه‌خانه‌ای هستم&lt;BR&gt;که در مسیر راه کمربندی &lt;BR&gt;دور لاهیجان روزی مرد.&lt;BR&gt;همین طور سیاه‌پوش آینه‌ای&lt;BR&gt;که جیوه‌اش روزی ریخت&lt;BR&gt;سیاهپوش قالیچه‌ای&lt;BR&gt;که در مغازه سمساری است&lt;BR&gt;بله آقا، آه، آقا&lt;BR&gt;آقا شیخ زاهد گیلانی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرتبط:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://gurab.blogfa.com/post-275.aspx&quot; target=_blank&gt;محمدعلي سپانلو؛ شاعر تهران&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://gurab.blogfa.com/post-278.aspx&quot; target=_blank&gt;محمد حقوقي؛ شاعر اصفهان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 16:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محمد حقوقي؛ شاعر اصفهان</title>
<link>http://gurab.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;محمد حقوقي&quot; src=&quot;http://files.myopera.com/gurab/albums/851452/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82%D9%8A.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آيا درست است با وجود كساني چون حمید مصدق، ضياء موحد، اورنگ خضرايی و كيوان قدرخواه، محمد حقوقي را «شاعر اصفهان» بناميم؟ من گمان مي‌كنم اين عنوان -حداقل با استناد به يكي از كتاب‌هاي حقوقي- لايق اين شاعر و منتقد بزرگ شعر زمان ماست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرحوم محمد حقوقي، كه در اصفهان زاده شد، در اصفهان درگذشت و پيكرش در اين شهر آرام گرفت، از جمله پايه‌گذاران «جُنگ اصفهان» در دهه‌ي چهل بود كه به همراه جمعي از ادباي اصفهان در آن مي‌نوشت. عنوان همين نشريه ادبي، دغدغه‌ي «اصفهاني بودن» حقوقي را به خوبي نشان مي‌دهد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;علاوه بر اين، حقوقي سال گذشته، آخرين مجموعه شعر خود را با نام «از صدا تا سكوت» منتشر كرد كه فصلي از آن با نام «شعرهاي جلفا» اختصاصن به اصفهان مي‌پردازد. شعرهاي اين فصل، حاصل اقامتي 10 روزه در جلفاي اصفهان است. حقوقي به گفته خودش، اين روزها را در منزل زنده‌ياد «كيوان قدرخواه» و همسرش «ناهيد» مي‌گذرانده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;«صبح در صبحانه، همراه با حرف‌ها و نقل‌هاي من، كه از تبسم تا خنده و از خنده تا قهقهه‌شان به بالا مي‌پراند و آن‌گاه كه مثل هر صبح ديگر از خانه بيرون مي‌زدم در كوي «خواجه عابد» در كنار نهر باريك تاريخي‌اش كه از دل جغرافياي جلفا مي‌گذشت. جلفا و كليساهاي بزرگ و كوچكش كه نزديك‌ترين آن‌ها با گنبد خاكيش نخستين نماي پيداي شاعر شيدا بود. طلوع خورشيد و هاله‌ي عيساي همسايه‌اش در آسمان چهارم، كه هر صبح از اين سوي گنبد بالا مي‌آمد و هر عصر از آن سوي گنبد پايين مي‌رفت و باز فردا ... و تو بگو «سيزيف»: ‌روشن‌ترين نماد بي‌هودگي.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;15 قطعه شعري كه در اين فصل از كتاب محمد حقوقي به چاپ رسيده، هر كدام به گونه‌اي آينه‌ي خاطره‌اي از تاريخ جلفا و در كل تاريخ اصفهان است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محمد حقوقي از پل‌هايي مي‌گويد كه مردمان شهرش را از اين سوي زاينده‌رود به آن سويش راه مي‌برد؛ خواجو، مارنان، شهرستان، چوم و ... «پل‌ها،‌ اسبان خالي تك سواري كه من بودم و از طول آن‌ها در جهت مخالفت جريان آب مي‌گذشتم.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بنابراين اگر محمدعلي سپانلو «شاعر تهران» است، بي شك محمد حقوقي را هم بايد «شاعر اصفهان» بناميم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;«شهرستان» زنده‌رود&lt;BR&gt;كه سال‌هاي سال نگاهم را&lt;BR&gt;                      بر آب مي‌برد و &lt;BR&gt;                                  مي‌آورد&lt;BR&gt;اسب اسب‌ها&lt;BR&gt;             با زين زين‌ها&lt;BR&gt;مركب سوار پيرار و پار&lt;BR&gt;                       كه من بودم&lt;BR&gt;‌                                    كه من نبودم كه از رودش&lt;BR&gt;                                                           گسيختند و &lt;BR&gt;                                                                بر مردابش&lt;BR&gt;                                                                     آويختند:&lt;BR&gt;پل «شهرستان»&lt;BR&gt;                 پل غمگين&lt;BR&gt;                           پل غمگين‌ها&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرتبط:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://gurab.blogfa.com/post-275.aspx&quot; target=_blank&gt;محمدعلي سپانلو؛ شاعر تهران&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 07:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gurab&amp;postid=278</comments>
<dc:creator>gurab</dc:creator>
<guid>http://gurab.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
